بتی دارم که چتر مهر باشد زیب اورنگش
فلک بر چشم سازد سرمه خاک لعل شبرنگش
ز هجرانش به تلخی جان شیرین میکنم لیکن
چو فرهادم درین کوهسار و کی اندیشم از سنگش؟!
من از فکر میانش کی برون آیم سر مویی؟!
بدین مضمون در آغوش سخن بگرفتهام تنگش!
به گلگشت چمن هرگه نقاب از رخ براندازد
عرق بر روی گل گل میکند از شوخی رنگش
تبسم با عتاب او سلوک داوری دارد
چو برگ بید میلرزم من از این صلح و این جنگش!
فسون چشم جادویش به رنگی میبرد دل را
که امکان رهایی نیست از آیین نیرنگش
به چین بهزاد جز چین جبین دیگر نمیبیند
که باشد چین زلف او گریبانگیر ارژنگش
چه سان سر برکشم ز امرش که چون رنگ حنای او
عنان توسن عمرم بود امروز در چنگش!
چه خوش گفتست طغرل حضرت بحر سخن بیدل
به تاراج جنون دادم چه هستی و چه فرهنگش!
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق خود اشاره میکند و احساس عمیق خود را از جدایی و عشق بیان میکند. او به تلخی و دشواری جدایی میاندیشد و در عین حال نمیتواند از زیبایی و جاذبههای معشوق خود رهایی یابد. عشق او به حدی عمیق است که گویی زندگیاش به آن معلق است. شاعر با تأکید بر ویژگیهای ظاهری و سحرانگیز معشوق، نشان میدهد که چقدر تحت تأثیر او قرار دارد و گویی هیچ راهی برای فرار از این عشق و احساسات متناقض نمیبیند. در نهایت، او ابراز میدارد که از جنون عشق، هویت و فرهنگ خود را نیز فدای عشق کرده است.
هوش مصنوعی: من یک معشوق دارم که چتری از محبت بر سر دارد و زیبایی او به قدری تماشایی است که آسمان را به تماشا میکشاند و خاک سرخ لعل بر چشمانش مثل سرمهای درخشان جلوه میکند.
هوش مصنوعی: از دوری او به شدت ناراحتم و روح شیرینم را تلخ کردهام؛ اما مثل فرهاد که در این کوهها به عشق شیرینش میاندیشید، من هم فراموش کردهام که از سنگی که در راهش است، نگران باشم.
هوش مصنوعی: من چطور میتوانم از فکر و یاد او بیرون بیایم؟! به همین دلیل در کلامم به شدت او را در آغوش گرفتهام.
هوش مصنوعی: هر بار که در باغچه قدم میزنند، گلها به خاطر گرمی عرقی که از روی آنها میریزد، رنگ و روی تازهای میگیرند و این نشاندهندهی شوخی و ظرافت طبیعت است.
هوش مصنوعی: او با لبخند و نگاه تلخش مثل قاضی قضاوت میکند. من از این آرامش و تنشی که بین ما وجود دارد، به شدت میلرزم.
هوش مصنوعی: چشمهای جادویی او با رنگ و نازی که دارد، دل را به شدت محصور میکند و هیچ راهی برای آزاد شدن از فریب و نیرنگ او وجود ندارد.
هوش مصنوعی: فقط چهرهی زیبای او را میتوان در چین جبینش دید و هیچ زیبایی دیگری را نمیتوان یافت که به آن زیبایی زلفهایش، که همچون گردنبند زیبا به گردن او آویخته است، برسد.
هوش مصنوعی: چگونه میتوانم از فرمان او سر باز زنم وقتی رنگ حنای او همچون افسار عمرم، امروز در دستان اوست؟
هوش مصنوعی: طغرل، شاعر معروف، به زیبایی بیان کرده است که در دنیای شاعرانه، به دنبال عشق و دیوانگی رفتهام و به همین خاطر، میپرسم که چه چیزی از من و فرهنگ من باقی مانده است!
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
به تاراج جنون دادم چه هستی و چه فرهنگش
در آتش ریختم نامی که آبم میکند ننگش
همین شعر » بیت ۹
چه خوش گفتست طغرل حضرت بحر سخن بیدل
به تاراج جنون دادم چه هستی و چه فرهنگش!
بچشم عاشقان آید سرین گردگلرنگش
زهی خفتنگه نرمش زهی خارشگه تنگش
صفات . . . ن آن کودک چگویم خود، که آن کودک
همه . . . نست و . . . ن و . . . ن زپایش تا شتا لنگش
ندانم تا چه خواهد شد بسال بیست کاندر ده
[...]
شبی از مجلس مستان برآمد ناله چنگش
رسد از غایت تیزی بگوش زهره آهنگش
چو بشنودم سماع او، نگردد کم نخواهد شد
ز چشمم ژاله اشک و ز گوشم ناله چنگش
چگونه گلستان گوید کسی آن دلستانی را
[...]
گل اندامی که من دارم نظربرروی گلرنگش
ز رنگ آفتابی، آفتابی می شود رنگش
نمی دانم قماش دست سیمینش، همین دانم
که کار مومیایی می کند باشیشه ام سنگش
نمی آید برون از خانه از شرم تماشایی
[...]
به تاراج جنون دادم چه هستی و چه فرهنگش
در آتش ریختم نامی که آبم میکند ننگش
به مضمون جهان اعتبارم خنده میآید
چها این کوه درخون غوطه زد تا بسته شد سنگش
به شوخی بر نمیآمد دماغ ناز یکتایی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.