ز چشمم تا گل حسرت بجوش است
خریدار متاعم گل فروش است
ز بس لخت جگر پیوسته برهم
تو پنداری که جسمم خرقهپوش است
دمی بی گفتگو مگذار لب را
لب بیگفتگو لب نیست گوش است
زبان شمعی است در معنی سخنسوز
زبان بی سخن شمع خموش است
گوارا ساز بر خود تلخی درد
که چون گردد گوارا زهر نوش است
نگردد عشق هرگز دوست با عقل
بلی بیهوش دارو خصم هوش است
خروشان باش وجوشان باش «طالب»
که عاشق را هنر جوش و خروش است



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.