طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۶

ز چشمم تا گل حسرت بجوش است

خریدار متاعم گل فروش است

ز بس لخت جگر پیوسته برهم

تو پنداری که جسمم خرقه‌پوش است

دمی بی گفتگو مگذار لب را

لب بی‌گفتگو لب نیست گوش است

زبان شمعی است در معنی سخن‌سوز

زبان بی سخن شمع خموش است

گوارا ساز بر خود تلخی درد

که چون گردد گوارا زهر نوش است

نگردد عشق هرگز دوست با عقل

بلی بیهوش دارو خصم هوش است

خروشان باش وجوشان باش «طالب»

که عاشق را هنر جوش و خروش است