گنجور

 
عطار

شنید ستم که در دور سلیمان

که بد دیو و پری او را بفرمان

نشسته بود روزی بر سر تخت

سعادت یاور و اقبال با تخت

شدند مرغان بدرگاه سلیمان

بر آورده ز دست بلبل افغان

بنالیدند چو نای و می زدند چنگ

گهی بر سر گهی بر سینهٔ تنگ

چو بگشادند همه منقار آمال

بسی بر خاک مالیدند پر و بال

ز بلبل جمله می‌کردند شکایت

همی گفتند هر یک در حکایت

هر آن رازی که در دل می‌نهفتند

سلیمان را یکایک باز گفتند

ز بلبل جمله می‌کردند شکایت

همی گفتند هر یک در حکایت

خطیب مرغها مرغی نزار است

نهاده منبرش بر شاخسار است

لئیمی ترش روی و پر فغانست

ولیکن مرغکی شیرین زبانست

نمی‌بندد دمی شیرین نفس را

نمی‌گیرد به چیزی هیچ کس را

همیشه جامهٔ بی رنگ پوشد

ریا و زرق و هستی می‌فروشد

به صد دستان زهر دستی سرآید

چوهنگام بهار و گل درآید

چودیگی بر سر آتش به جوش است

نمی‌خسبد همه شب در خروش است

همی‌نوشد شراب آب انگور

همی نالد به زاری همچو طنبور

ز خامی می‌زند آن قلتبان خوش

که خام آوازه دارد پخته خاموش

چو چشمش گرید آهش کلّه بندد

دهان گل بر او حالی بخندد

قدش پست است و بانگش بس بلند است

خداوندا که او را حیله چنداست

ندارد صبر و باشد بی قرار او

کند از شوق خود را آشکار او

ندارد یک زمان ذوق و حضوری

ز درد عشق هست او ناصبوری

نه بیند هیچ کس رخسارهٔ او

بجز گل کو بود غمخوارهٔ او

وگر نه اختیار از دست بستان

بده ما را خلاص از دست مستان