گنجور

 
طالب آملی

باده فیض کوثر از لعل می‌آشام تو یافت

نشأه قرب مبدأ از کیفیت جام تو یافت

گوش بگرفت از دعای خضر و آمین مسیح

هر که در لذت‌شناسی ذوق دشنام تو یافت

نامهٔ بی نام کاغذ پاره‌ئی بی قدر بود

جزو جان گردید چون آرایش از نام تو یافت

عاصی از رحمت بکف ناورد و بیمار از علاج

نشأهٔ ذوقی که دوشم دل ز پیغام تو یافت

در چمن مرغ دلم لختی به آزادی غنود

دیده چون بگشود خود را بسته در دام تو یافت

دل وصالت آرزو می‌کرد، روزی شد فراق

کام خود می‌جست مسکین عاقبت کام تو یافت

نرگس آشفته تاج بوستان هرگز نبود

این شرف از نرگس چشم چو بادام تو یافت

گر نوای دل چو مرغان چمن سنجدرواست

دل که فیض صبحدم در زلف چون شام تو یافت

شور مستی و فغان کآرایش اهل دلست

بلبل اندر فصل گل «طالب» درایام تو یافت

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی