گنجور

 
طبیب اصفهانی

کدام شب که فغانم به آسمان نرسد

خدا کند که ز دوری کسی به جان نرسد

از آن همیشه ترا سر بر آستان دارم

که پای غیر برین خاک آستان نرسد

من و گلی که زبس سرکشی درین گلشن

بشاخ گلبن او دست باغبان نرسد

هزار شکوه گر از دوست باشدت بر دل

نهفته دار که شرطست بر زبان نرسد

چه از رهائی آن صید ناتوان خیزد

که گرز دام برآید بآشیان نرسد

بمحفلی که تو ساقی شوی سزد از رشگ

دعا کنیم که جامی بدیگران نرسد

زکین غیر چه اندیشه عاشقان ترا

بمحرمان ملک تیغ پاسبان نرسد

بهجر عشق طبیب آرزوی ساحل چیست

که کشتی تو ازین بحر بر کران نرسد