گنجور

 
طبیب اصفهانی

برکی نگرم؟ چون بتو دیدن نگذارند

وزکی شنوم، کز تو شنیدن نگذارند

ای وای بر آن مرغ گرفتار که در دام

پایش بگشایند و پریدن نگذارند

افسوس که از شربت وصل تو رقیبان

نوشند و باین خسته چشیدن نگذارند

آن لاله که بوی جگر سوخته اش نیست

از تربت ما کاش دمیدن نگذارند

تا کی بره وصل تو بی فایده کوشم

ما را چو باین کام رسیدن نگذارند

این با که توان گفت که ما را دل غمگین

خون گشته و از دیده چکیدن نگذارند

چون خاک شوم از ستم هجر تو ترسم

پای تو باین خاک رسیدن نگذارند

آنان که مرا عاشق روی تو نخوانند

آن به که مرا روی تو دیدن نگذارند

این رسم قدیمست که در صیدگه عشق

بر خاک فتد صید و تپیدن نگذارند

کافیست مرا بوئی از آن سنبل مشکین

گیرم گلی از باغ تو چیدن نگذارند

جوئی چه طبیب از خم آن زلف رهائی؟

خوش باش کزین دام رهیدن نگذارند

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

من بنده آن روی که دیدن نگذارند

دیوانه زلفی که کشیدن نگذارند

از تشنگیم شعله زنان سینه و از دور

شربت بنماید و چشیدن نگذارند

چون زیستنی نیستم، ار بینم و ار نی

[...]

کمال خجندی

ما را گلی از روی تو چیدن نگذارند

چیدن چه خیالیست که دیدن نگذارند

صد شربت شیرین ز لبت خسته دلانرا

نزدیک لب آرند و چشیدن نگذارند

گفتم شنود مژده دشنام تو گوشم

[...]

بابافغانی

ما را گلی از باغ تو چیدن نگذارند

چیدن چه خیالیست که دیدن نگذارند

بهر سخنی از لبت ای غنچه ی خندان

چون گل همه گوشیم شنیدن نگذارند

هر جا که شود آینه ی روی تو پیدا

[...]

میلی

کامی ز لب لعل تو دیدن نگذارند

یعنی سخنی از تو شنیدن نگذارند

آن طفل ز نظّاره قتلم چو کند ذوق

اغیار ز رشکم به تپیدن نگذارند

چشمان کمندافکن صیاد وش تو

[...]

عرفی

گر باد شوم بر تو وزیدن نگذارند

ور حسن شوم روی تو دیدن نگذارند

تا سر زده شادی به دلم، سوخته عشقت

این سبزه ازین خاک دمیدن نگذارند

این رسم قدیم است که در گلشن مقصود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه