گنجور

 
طبیب اصفهانی

ما را که با تو غیر وفا در میانه نیست

بی جرم می کشی تو و هیچت بهانه نیست

از دل کدام شب که مرا خون روانه نیست

باشم شهید عشق وجزاینم نشانه نیست

شادم زبی تعلقی خود که در چمن

هرگز مرا بشاخ گلی آشیانه نیست

هر چند دست و پا زند وتا کجا رسد

غرقه درین محیط که هیچش کرانه نیست

نازش ز حد گذشته و گرنه کدام شب

صد کاروان اشگ بکویش روانه نیست

مارا مدام ذوق اسیری فکنده است

ورنه غبار خاطر ما آب ودانه نیست

گرد آوریم مشت خسی از حریم باغ

خاری که می کشیم پی آشیانه نیست

مشکل طبیب در دلش آهت اثر کند

کاین آتش نهفته هنوزش زبانه نیست