رفتم و برگشتنم دیگر بکوی یار نیست
رفتنم از کوی او این بار چون هر بار نیست
گر روم کمتر بکویش به که در کویش مرا
باعث خواری بجز آمد شد بسیار نیست
ریخت از گلبن گل و افغان که ما را باغبان
رخصت نظاره داد اکنون که گل دربار نیست
مشت خاکی کز پس عهدی فشاندی بر سرم
می شناسم ای صبا، از آستان یار نیست
ای خوش آن شوقی که هر کس حلقه ای بر در زند
درگمان افتم که آمد یار و دانم یار نیست
آه ازین حسرت که از بیداد درد دل طبیب
شکوه ها دارم نهان و جرأت اظهار نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر احساس失نا، ناامیدی و حسرت شاعر است که دیگر به کوی یار خود بازنگشته و این بار حضور یار را احساس نمیکند. او به این موضوع اشاره میکند که رفتن از کوی یار، در این شرایط که دیگر یار در دسترس نیست، باعث خواری و ذلت است. شاعر همچنین با نماد گل و باغبان، تأکید میکند که زیبایی و شادیها دیگر وجود ندارد و حسرتی عمیق در دلش باقی مانده است. در نهایت، درد و اندوه ناشی از این حسرت به حدی است که دیگر نمیتواند آن را بیان کند.
هوش مصنوعی: من رفتم و دیگر نمیتوانم به کوی معشوق برگردم. این بار رفتنم از آن جا متفاوت است و دیگر مانند هر بار قبلی نیست.
هوش مصنوعی: اگر که بخواهم کمتر به سوی تو بروم، بهتر است که در کوی تو حضور پیدا نکنم؛ زیرا غیر از این، چیز دیگری نیست که موجب ذلت و خواری من شود.
هوش مصنوعی: با زیبایی و شگفتی از گلستان، صدای زنگ با گلابی که به ما عرضه شده است، اکنون که دیگر گلها در این باغ نیستند، ما را به تماشای آنچه باقی مانده، دعوت میکند.
هوش مصنوعی: تو میگویی که یکی از دوستانم تو را به یاد من انداخت، اما من میدانم که این خاکی که بر سرم افکندهای، نماد عهدی است که شکستهام و این یادآوری از طرف تو به من نمیرسد، چون از محبوبم دور شدهام.
هوش مصنوعی: ای کاش آن شوق و هیجانی بود که هر بار کسی در را بکوبد، من گمان کنم که یارم آمده و در عین حال میدانم که او نیست.
هوش مصنوعی: آه از حسرتی که دارم! دلم از دردهای بیعدالتی پر است، اما نمیتوانم آنها را به زبان بیاورم و جرأت ابراز احساساتم را ندارم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
اندرین گیتی به فضل و رادی او را یار نیست
جز کریمی و عطا بخشیدن او را کار نیست
تیز بازاری همی بینم سخا را نزد او
اینت بازاری که در گیتی چنین بازار نیست
از پی نام بلند و از پی جاه عریض
[...]
جز جفا با اهل دانش مر فلک را کار نیست
زانکه دانا را سوی نادان بسی مقدار نیست
بد به سوی بد گراید نیک با نیک آرمد
این مر آن را جفت نی و آن مر این را یار نیست
مرد دانا بدرشید و چرخ نادان بد کنش
[...]
روز محشر عاشقان را با قیامت کار نیست
کار عاشق جز تماشای و صال یار نیست
از سر کویش اگر سوی بهشتم می برند
پای ننهم که در آنجا وعدهٔ دیدار نیست
روز کوشیدن چو تیغت شیر جان او بار نیست
روز بخشیدن چو کفت ابر گوهر بار نیست
نابریده تیغ تو روز وغا پولاد نیست
نابسوده کف تو روز عطا دینار نیست
در خور گفتار هرکس مر ترا گفتار نیست
[...]
ذوالجلال است آن که در وصف جلالش بار نیست
هرچه خواهد آن کند کاری برو دشوار نیست
ملک او را ابتدا و انتها و عزل نیست
ذات او را آفت و کیفیت و مقدار نیست
آن خداوندی که هست او بینیاز از بندگان
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.