جز این که در فراق تو خاکی بسر کنم
آن فرصتم کجاست که کار دگر کنم
خوش آن زمان که پیش تو چون رو دهد وصال
بنشینم و حکایت هجر تو سر کنم
دردا که از گذار غمت در بساط دل
اشگی نماند کز ستمت دیده،تر کنم
در سنگ خاره نیست اثر ناله را و من
می نالم آنقدر که دلت را خبر کنم
تا توتیای دیده من خاک پای تست
حیفست گریه گر من خونین جگر کنم
تا با شدم بدیده دل قطره ای طبیب
زنهار ترک گریه شام و سحر کنم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به فراق محبوب خود میپردازد و میگوید که جز در غم جدایی او، فرصتی برای انجام کار دیگری ندارد. او امیدوار است که روزی وصال محبوبش اتفاق بیفتد تا بتواند از درد جدایی بگوید. شاعر به شدت از غم محبوبش رنج میبرد و اشکهایش به حدی است که دیگر نای گریه ندارد. او به نوعی اشاره میکند که نالهاش به سنگ نیز تأثیری ندارد و دوست دارد با درد دلش، محبوبش را از حال خود مطلع کند. در پایان، او از خداوند درخواست میکند که در مواقعی که باید گریه کند، این کار را از او دریغ نکند.
هوش مصنوعی: به جز اینکه در دوری تو به خاک و محنت بگذرانم، کجا فرصت دیگری برای فعالیت و کار کردن دارم؟
هوش مصنوعی: خوشحالم وقتی که در کنارت باشم و بتوانم داستان دوریات را بگویم.
هوش مصنوعی: ای کاش که از شر غم تو در دل من دیگر آبی نمانده باشد تا از درد ستمهای تو، چشمانم را تر کنم.
هوش مصنوعی: صدا و نالهام مانند سنگی سخت بیاثر است، اما من به قدری ناله میکنم تا دلت را از حال و احوالم باخبر کنم.
هوش مصنوعی: چشم من به قدری به تو وابسته است که حتی اگر برایت گریه کنم، احساس میکنم که ارزشش را ندارد، چون تو در خاک پای من قرار داری.
هوش مصنوعی: تا زمانی که به خودم آمدم و به دل خود نگاه کردم، برای لحظهای از پزشک خواستم که اجازه دهد گریهام را در صبح و شب ترک کنم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
روزی من آخر این دل و جان را خطر کنم
گستاخوار بر سر کویش گذر کنم
لبیک عاشقی بزنم در میان کوه
وز حال خویش عالمیان را خبر کنم
جامه بدرم از وی و دعوی خون کنم
[...]
تاذکر همتت به جهان در سمر کنم
گوش فلک ز مدحت تو پر گهر کنم
نی پای آن که از سر کویت سفر کنم
نی دست آنکه دست به زلف تو در کنم
چندین شبم گذشت به کنج خراب خویش
ممکن نشد که لوح صبوری ز بر کنم
ماهی متاع صبر کنم جمع و ز آب چشم
[...]
روزی کزین سراچه سفلی گذر کنم
وانگه به سوی عالم علوی سفر کنم
کرّوبیان عرش و مقیمان قدس را
از درد خویش و حسن تو یک یک خبر کنم
از گریه فرش را همه در موج خون کشم
[...]
گفتم که یک شبی سوی جانان گذر کنم
دزدیده در جمال رخ او نظر کنم
دلبر اگرچه از من بیچاره غافلست
او را ز حال زار دل خود خبر کنم
باشد که پای بوس زنم افتد اتّفاق
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.