ز هجرانت سخن هرشب که با دل در میان دارم
ز سوز عشق همچون شمع آتش بر زبان دارم
به سان بلبل تصویر عمری شد که از حسرت
نه پروا از گرفتاری نه ذوق آشیان دارم
به محنت مبتلا گشتم در آغاز جوانیها
بهاری چون گل رعنا در آغوش خزان دارم
ندارم همچو گل دلتنگیی از بهر مشت زر
به کف همچون صدف گوهر برای دیگران دارم
طبیب از بس دلم آزرده است از چشم میگونی
به خون آغشته مژگانی چو شاخ ارغوان دارم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد دوری و عشق سخن میگوید. او هر شب با دل خود به یاد معشوق است و از سوز عشق مانند شمع میسوزد. عمرش را به حسرت گذرانده و نه از مشکلاتش میهراسد و نه شوق آرامش دارد. در جوانی دچار رنج و محنت شده و بهار زندگیاش به خزان تبدیل گشته است. احساس دلتنگی ندارد، اما برای دیگران گنجینهای از عشق به همراه دارد. همچنین، او از دل شکستهاش میگوید که دردش به حدی است که مانند چشم شادیآور میبیند و دلش به خون آغشته است.
هوش مصنوعی: هر شب وقتی درباره فراق تو با دلم صحبت میکنم، از شدت عشق مثل شمعی که میسوزد، آتش از زبانم میریزد.
هوش مصنوعی: مانند بلبل، عمری را گذراندم که نه به حسرتها اهمیت دادم، نه به مشکلات، و نه به لذت داشتن یک جای آرام.
هوش مصنوعی: در زمان جوانیام دچار مشکلات و سختیها شدم و اکنون مانند گلی زیبا در آغوش فصل پاییز قرار دارم.
هوش مصنوعی: من مثل گل دلتنگ نیستم که به خاطر یک مشت طلا ناراحت شوم؛ چون برای دیگران مانند صدف، گوهری دارم که برای خودم نیست.
هوش مصنوعی: به خاطر دلآزردگیام، آنقدر ناراحتم که نگاهِ چشمهای زیبایم، به خون آغشته شده و مثل شاخههای گل ارغوان، غمگین و افسرده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
سرم سبزست و لب خندان و عیش جاودان دارم
مکانم را چه میپرسی؟ مکان در لامکان دارم
اگر بالای هر دونی نشینم طعنه کمتر زن
که من بالای هفت اختر مکان و آشیان دارم
مرا گویی که: گنج جاودانی در تو مکنونست
[...]
ز هجران مرده ام جانا نپنداری که جان دارم
به مضراب غمت چون چنگ بی جان این فغان دارم
نه تن دان این که می بینی پی قوت سگان تو
کشیده در درون پوست مشتی استخوان دارم
ز تو نبود تهی یک لحظه بیرون و درون من
[...]
حدیث سوز دل چون شمع از آن معنی گران دارم
که نَبْوَد زَهرهٔ گفتن گر از لب بر زبان دارم
کیم آتش نشاند دیده زان اشکی که میریزم
که آن آتش که جان سوزد درون استخوان دارم
ز شوخی میکنی آزار دلهای حزین و من
[...]
نه از تیری که بر دل میزنی چندین فغان دارم
سوی خود میکشی ای ناله از رشک کمان دارم
بزن تیری و از ننگ من ایمن شو چو می دانی
نخواهم کرد ترک عاشقی چندانکه جان دارم
ز بهر تیر او از خاک من سازند آماجی
[...]
بکش خنجر که جان بهر تو ای نامهربان دارم
تو خنجر در میان داری و من جان در میان دارم
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.