گنجور

 
قاسم انوار
 

سرم سبزست و لب خندان و عیش جاودان دارم

مکانم را چه می پرسی؟ مکان در لامکان دارم

اگر بالای هر دونی نشینم طعنه کمتر زن

که من بالای هفت اختر مکان و آشیان دارم

مرا گویی که: گنج جاودانی در تو مکنونست

من از گنج عیانی در نهانی صد نشان دارم

نه آن مشتاق در شورم که پنداری ازو دورم

جمالش را چو می بینم همه عین عیان دارم

بیا، ای صوفی خودبین، بخود منگر، بمن دربین

که من از لذت عشقش حیات جاودان دارم

مرا در بحر اندازی و گویی: زود بیرون شو

شوم بیرون بقول تو ولیکن بیم جان دارم

بگو، ای قاسم مسکین: چها داری؟ چرا داری؟

که من این عشق پنهانی از آن جان جهان دارم