گنجور

 
سوزنی سمرقندی

ای به پیروزی گرفته ملکت افراسیاب

آفتاب ملکی و ملکت چو ملک آفتاب

شرق تا غربست ملک آفتاب و ملک تو

آن او با انقلاب و آن تو بی انقلاب

نور قرص آفتاب از نور رای تست کم

بیش باشد لشکرت از ذره های بیحساب

آفتاب چرخ بر انجم شهنشاهست و تو

بر ملوک عصر شاهنشاهی و مالک رقاب

از قراب صبح تیغ آفتاب از حرب شب

چون برآید تیغ تو چونان برآید از قراب

گر چو تیغ آفتاب آن تیغ بر کوهی زنی

کوه تا کوهان گاو آن زخم را نبود حجاب

جز بپیروزی نتابد بر همایون چتر تو

آفتاب از خیمه پیروزه رنگ بی طناب

سایه یزدان توئی و آفتاب ملک تو

خلق یزدان از تواند انصاف جوی و دادیاب

ز آفتاب و سایه کس را نیست در گیتی گزیر

کافتاب و سایه ار نبود جهان گردد خراب

سایه ای زان سایه پروردند خلق از عدل تو

آفتابی وز تو عالم را ضیاء و نور و تاب

آفتاب بخششی و سایه بخشایشی

زآفتاب و سایه پرسیدم همین آمد جواب

آب ملک از ذوالفقار آبدار تست و نیست

هیچکس از ملک داران همچو تو با فر و آب

نور جرم آفتاب چرخ پوشیده شود

از سحاب ار پیش نور روی او آید سحاب

آن علی کز عکس لمع ذوالفقارش بر فلک

آفتاب از بیم خون آلود رفتی چون شهاب

گر بایام تو بودی چون تو بنشستی بملک

از برای تهنیت یا از برای فتح باب

ذوالفقار خود بهم نامی بپیش تخت تو

تحفه آوردی بخون دشمنانت داده آب

ذوالفقاری نسبتی ای شاه و نوحی گوهری

همچنین دانم ترا شاها بروی مام و باب

عمر تو خواهم چو عمر نوح و اندر دست تو

ذوالفقاری از کمرگاه عدو برده کباب

ملک داریرا بهم در دست تو شاهنشهی است

ذوالفقاری انتساب و ذوالفقاری اکتساب

ملک داریرا شه افراسیابی شرط نیست

ملک ملک تست شاها توبهی ز افراسیاب

حضرت از جاه تو یابد حرمت ام القری

منبر از نام تو باید رفعت ام الکتاب

گفت چون خاطب علی بن الحسین ذوالفقار

از نیام آهخته گردد ذوالفقار بوتراب

شادباش ای آفریده آفریننده ترا

زآفرین صرف و از احسان محض و لطف ناب

از دعای شیخ و شاب از آفت دوران پیر

در امان بادی تو ای اصل امان شیخ و شاب