گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۷

 

عاشق شو و عاشق شو بگذار زحیریسلطان بچه‌ای آخر تا چند اسیری
سلطان بچه را میر و وزیری همه عار استزنهار به جز عشق دگر چیز نگیری
آن میر اجل نیست اسیر اجل است اوجز وزر نیامد همه سودای وزیری
گر صورت گرمابه نه‌ای روح طلب کنتا عاشق نقشی ز کجا روح پذیری
در خاک میامیز که تو گوهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۳

 

در ره روش عشق چه میری چه اسیریدر مذهب عاشق چه جوانی و چه پیری
آنجا که گذر کرد بناگه سپه عشقرخها همه زردست و جگرها همه قیری
آزاد کن از تیرگی خویش و غم عشقتا بندهٔ خال تو بود نور اثیری
عالم همه بی‌رنج حقیری ز غم عشقای بی‌خبر از رنج حقیری چه حقیری
میری چه کند مرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۹

 

درویش فقیریم و نخواهیم امیری
والله که به شاهی نفروشیم فقیری
گر مختصری در نظرت خورد نماید
آن شخص بزرگیست مبینش به حقیری
پیریم ولی عاشق آن یار جوانیم
یا رب برسان یار جوان را تو به پیری
گر یوسف مصری به اسیریش ببردند
این یوسف من برد مرا هم به اسیری
مستانه سخن می رود ای زاهد مخمور
شاید که بر این گفتهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۴۳

 

بر ما به گناهی که نکردیم نگیری
ور نیز بکردیم شفاعت بپذیری
این قاعدۀ اهل کرم نیست که احباب
از پای درآیند و توشان دست نگیری
در دست رقیبم که بمیراد به خواری
مگذار که کافر ببردمان به اسیری
از باطنِ مجروح گرفتم خبرت نیست
در ظاهر آخر نظری کن که بصیری
فرهاد به سنگی بر اگر صورت شیرین
کرده ست چه باشد تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۹۸۴

 

با مسکنت و عجز و ضعیفی وفقیری
دارم هوس لطف تو وای ار نپذیری
با من نظری کن ز سر لطف و بزرگی
هر چند که در چشم نیایم ز حقیری
کامی ز لب لعل تو شاید که برآید
با من چو میان خود اگر ننگ نگیری
سلطانی من چیست گدائی ز نو کردن
آزادی من چیست به دام تو اسیری
گفتی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی