گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۰

 

با روی تو کفر است به معنی نگریدنیا باغ صفا را به یکی تره خریدن
با پر تو مرغان ضمیر دل ما رادر جنت فردوس حرام است پریدن
اندر فلک عشق هر آن مه که بتابدآن ابر تو است ای مه و فرض است دریدن
دشتی که چراگاه شکاران تو باشدشیران بنیارند در آن دست چریدن
هر عشق که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۱

 

ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدنوز نیک و بدت پاک بخواهیم بریدن
هر چند شب غفلت و مستیت دراز استما بر همه چون صبح بخواهیم دمیدن
در پرده ناموس و دغل چند گریزینزدیک رسیده‌ست تو را پرده دریدن
هر میوه که در باغ جهان بود همه پختای غوره چون سنگ نخواهی تو پزیدن
رحم آر بر این جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹

 

جانا ز لب آموز کنون بنده خریدنکز زلف بیاموخته‌ای پرده دریدن
فریادرس او را که به دام تو درافتادیا نیست ترامذهب فریاد رسیدن
ما صبر گزیدیم به دام تو که در دامبیچاره شکاری خبه گردد ز تپیدن
اکنون که رضای تو به اندوه تو جفتستاندوه تو ما را چو شکر شد به چشیدن
از بیم به یکبار همی خورد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۱

 

آن عجز شهیدم‌ که به صد رنگ تپیدن

خونم نزند دست به دامان چکیدن

بی وضع رضا بهره ز هستی نتوان برد

از خاک‌ که چیده‌ست‌ گهر جز به خمیدن

دندان طمع تیز مکن بر هوس ‌گنج

از مو‌ج چه حرفست لب بحرگزیدن

وحشت نسبان درگرو خانه نباشند

مانع نشود چشم‌، نگه را ز رمیدن

از دل به خیال آنهمه مغرور مباشید

تاکی‌گل عکس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۳

 

چون ربشه در این باغ به افسون دمیدن

سر بر نکشی تا نخوری پای دویدن

تا فاش شود معنی‌گلزار حقیقت

از رفتن رنگ آینه باید طلبیدن

در باغ خیالی‌که‌گذشتن ثمر اوست

انگارکه من نیز رسیدم به رسیدن

تدبیرخرد محرم نیرنگ جنون نیست

نقاش ندارد قلم ناله کشیدن

تا هست نفس صرفهٔ راحت نتوان برد

بال است و همان زحمت انداز پریدن

چون رنگ عبث سلسله […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۵

 

دل چیست که بی روی تو از درد تپیدن

چون آب ز آیینه توان ناله شنیدن

بی‌چاک جگر رمز محبت نشود فاش

خط عرضه دهد نامهٔ عاشق به دریدن

تسلیم همان شاهد اقبال وصولست

افتادگی از میوه دهد بوی رسیدن

راحت طلبی سر شکن چین جبین باش

کس ره نتواند به دم تیغ بریدن

از دل به تغافل زدنش بی‌سببی نیست

چیزی به نظر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۹۷۸

 

گر باز میسّر شودم رویِ تو دیدن
جان پیش کشم تا به کی از جور کشیدن
طاقت برسیده‌ست ز طوفانِ فراقم
فریاد ز من وز تو به فریاد رسیدن
بر من چه ملامت اگرم طاقتِ آن نیست
کز کوی تو باید به سفر راه بریدن
گویند که چون یارِ تو بسیار توان یافت
آری همه جا هست بباید طلبیدن
سهل است بریدن سرِ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری