گنجور

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹

 

ای بس قدح درد که کردست دلم نوشدور از لب و دندان شما بی خبران دوش
گه بوسه همی داد بر آن درد لب و چشمگه رقص همی کرد بر آن حال دل و هوش
گه عقل همی گفت که ای طبع تو کم نالگه صبر همی گفت که ای آه تو مخروش
درد آمده پاداش که هین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۷۳

 

گرد گل سرخ اندر خطی بکشیدیتاخلق جهان را بفگندی به خلالوش
کافور تو بالوس بود، مشک تو باناکبالوس تو کافور کنی دایم مغشوش


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۱

 

ای خفته همه عمر و شده خیره و مدهوشوز عمر و جهان بهرهٔ خود کرده فراموش
هر گه که همیشه دل تو بیهش و خفته استبیدار چه سود است تو را چشم چو خرگوش؟
این دهر نهنگ است، فرو خواهد خوردنتفتنه چه شدی خیره تو بر صورت نیکوش؟
بیدار شو از خواب و نگه کن که دگر باربیدار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۳

 

ای حلقه زده افعی مشکین تو بر دوشوی خنده زده شکر شیرین تو بر نوش
از کوه نتابد چو تو خورشید کمربندوز باغ نخیزد چو تو شمشاد قبا پوش
چون دوش شبی تیره ندیدم بدرازیالا شب زلفت که زیادت بود از دوش
ماندست مرا حسرت دیدار تو در دلکردست دلم حلقهٔ گیسوی تو در گوش
دارم ز تو دلبستگی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۹۴

 

آن چشم سخنگو نگر و آن لب خاموش
وان تلخی گفتار و شکر خنده خون نوش
رسوا شدم از حالت خود زان که همه جاست
رخساره به گفتار و من دلشده خاموش
پوشیده نماند آتش من در تن چون کاه
آن شعله برآمد که نهفتیم به خس پوش
من دانم و جانی که به تن کاش نه بودی
تا هجر چسان کرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۰۹

 

سرمست درآمد ز درم نیمه شبی دوش
ماهی که به یک غمزه ببرد از دل ما هوش
برجستم و گفتم که به بر در کشم او را
گفتا نه کنار است و نه بوس است و نه آغوش
از ما چه خطا رفت وفای تو همین بود
ای عهد خود و عهده‌ء ما کرده فراموش
درپای وی افتادم و گفتم که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۱۷

 

تا صبح قیامت نشود ذوق فراموش
آن را که کند با تو شبی دست در آغوش
نقاش اگر این روی ببیند متحیر
چون صورت دیوار بماند ز تو خاموش
برمردم دیوانه چه انکار که عاقل
تا در دهنت می نگرد می رود از هوش
سیم است نمی دانم اگر عاج کدام است
کان را بر و گردن نتوان گفت و بنا گوش
آخر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری