گنجور

 
عمعق بخاری
 

دوش آن صنم سنگدل سیم بنا گوش

آمد بر من تنگ دل و خسته و مدهوش

دو نرگس مخمور چو دو نایژه خون

دو لعل گهر پوش چو دو ناوچه نوش

ای عارض سیمینش پر از قطره سیماب

ای زلفک مشکینش پر از عنبر پر جوش

دو لب چو دو تا لعل و دو یاقوت شکر بار

دو رخ چو دو گلبرگ و دو خورشید زره پوش

از خون رخ رنگینش پر از جدول تقویم

وز اشک پر از گوهر ناسفته بناگوش

غرقه شده از خون دل آن چهره شیرینش

تیره شد از گرد غم آن صورت نیکوش

آمد بر من، گفت: زهی یار وفادار

بس زود شد این بیعت و سوگند فراموش

ما را ببها عرضه کند پیش تو نخاس

تو سنگدل از دور همی بینی و خاموش

ای راه خرد بسته، گهی چند بره آی

وی سد جفا بسته، زمانی بوفا کوش

بی قدرترین کس منم امروز بر تو

یاد آیدت آن گه که تهی ماند آگوش

بس خون که فرو ریزی شبگیر ببالین

آن شب که مرا جویی از دامن شب پوش