گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۱۵

 

ای مرهم ریش و مونس جانمچندین به مفارقت مرنجانم
ای راحت اندرون مجروحمجمعیت خاطر پریشانم
گویند بدار دستش از دامنتا دست بدارد از گریبانم
آن کس که مرا به باغ می‌خواندبی روی تو می‌برد به زندانم
وین طرفه که ره نمی‌برم پیشتوز پیش تو ره به در نمی‌دانم
یک روز به بندگی قبولم کنروز دگرم ببین که سلطانم
ای گلبن بوستان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ - تا مرگ مگر که وقف زندانم

 

از کردهٔ خویشتن پشیمانمجز توبه ره دگر نمی‌دانم
کارم همه بخت بد بپیچانددر کام، زبان همی چه پیچانم
این چرخ به کام من نمی‌گرددبر خیره سخن همی چه گردانم
در دانش تیزهوش برجیسمدر جنبش کند سیر کیوانم
گه خستهٔ آفت لهاوورمگه بستهٔ تهمت خراسانم
تا زاده‌ام ای شگفت محبوسمتا مرگ مگر که وقف زندانم
یک چند کشیده داشت بخت مندر محنت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۶۷ - بث الشکوی

 

تا بر زبر ری است جولانم
فرسوده و مستمند و نالانم
هزلست مگر سطور اوراقم
یاوه است مگر دلیل و برهانم
یا خود مردی ضعیف تدبیرم
یا خود شخصی نحیف ارکانم
یا همچو گروه سفلگان هر روز
از بهر دونان به کاخ دونانم
پیمانه کش رواق دستورم‌؟
دریوزه گر سرای سلطانم‌؟
اینها همه نیست پس چرا در ری
سیلی‌خور هر سفیه و نادانم
جرمی است‌ مرا قوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار