گنجور

 
قائم مقام فراهانی
 

ای بخت بد ای مصاحب جانم

ای وصل تو گشته اصل حرمانم

ای بی تو نگشته شام یک روزم

ای باتو نرفته شاد یک آنم

ای خرمن عمر از تو بر بادم

وی خانه صبر از تو ویرانم

هم کوکب سعد از تو منحوسم

هم مایه نفع از تو خسرانم

تیغ است تاره و تو جلادم

سجن است زمانه و تو سجانم

از روز ازل توئی تو هم راهم

تا شام ابد توئی تو هم شانم

چون طوق فشرده تنگ حلقومم

چون خار گرفته سخت دامانم

عمری است که روز و شب همی داری

بر خوان جفای چرخ مهمانم

آن سفله که میزبان بود ندهد،

جز حنظل یاس و صبر حرمانم

خون سازد اگر دهد دمی آبم

جان خواهد اگر دهد لبی نانم

جلاب عسل نداده بگشاید

از نشتر درد و غم رگ جانم

زان سان که سگان به جیفه گرد آیند

با سگ صفتان نشانده بر خوانم

این گاه همی زند به چنگالم

وان گاه همی گزد به دندانم

تا چند به خوان چرخ باید برد

از بهر دو نان جفای دو نانم؟

این سفله که آسمانش می خوانند

کینش به من از چه روست می دانم

قرصی دو فزون ندارد و داند

کز برگ و نواتهی است انبانم

ترسد که به کدیه صد معاذالله

یک لقمه از آن دو قرص بستانم

ای سفله اگر چه من گدا باشم

روزی خور خوان فضل سبحانم

من دست طمع ز نان تو شستم

تو دست ستم بشوی از جانم

صد شکر که بی نیازم از عالم

تا چاکر شهریار دورانم

آن کس که مرا بداد، دندان داد

نان از کف پادشاه ایرانم

عباس شه آن که از کف رادش

یک قطره چکید و گفت عمانم

وز عکس فروغ مهر چهرش تافت

یک ذره و گفت مهر تابانم

از ریزه نان خوان او باشد

مغزی که بود درون ستخوانم

جانم به وجود جود او زنده است

چونان که به خون عروق و شریانم

گر کافر حق نعمتس باشم

حقا که درست نیست ایمانم

ور منکر فضل و رحمتش گردم

انکار بود به فضل رحمانم

تا دور ندیدم آسمان زان در

نشتافت به سر چو لیث غضبانم

گوئی نه منم همان که می گفتی

برتر به خطر ز چرخ گردانم

یک دم نه اگر به کام من گردد

اوجش به حضیض باز گردانم

چون شد که کنون زجور و بیدادش

تا عرش رسد خروش و افغانم؟

ثعبان و اسد صریع من بودند

کامروز صریع ثور و سرطانم

ای شعبده گر فلک به شب بازی

هر شام چرا کنی هراسانم

من منتر مار و اژدها دارم

از عقرب کور خود مترسانم

این خامه شکسته باداگر باشد،

کم تر ز عصای پور عمرانم

با آن که ثنای شه به روز و شب

می خوانم و بر زبانش می رانم

آن شاه که آسمان زجودش بود

پیوسته طفیل خوان احسانم

گر رزق جهان ز دخل دیوان داد

جز من که ذوی الحقوق دیوانم

دانم که ز راه تربیت خواهد

باریک میان به سان یکرانم

نه خام و جمام و خورده و خفته

فربه شده چون خران و گاوانم

مضمار دهد مرا که پیش آرد

از خیل جهان به روز میدانم

اوراقم از آن به اره پیراید

تا در گذرد ز سدره اغصانم

تا رونق و آب من بیفزاید

چون لعل دهد به چرخ سوهانم

بیمارم و دردمند و او داند

تدبیر علاج و راه درمانم

گر تب، تب امتلا بود لاشک

امساک بود ممد بحرانم

ورعلت من ز رنج استسقاست

بایست مدام داشت عطشانم

زین جوع و عطش بود اگر آخر

جان شاید از این دو درد برهانم

وین طرفه که روزگار پندارد

کز جوع و عطش تلف شود جانم

وان کور دل آسمان همی راند

از سفره به سان کلب جوعانم

ای سفله تو کیستی که می رانی

از سفره خاص خود بدین سانم؟

هر چند مقل و مفلسم بینی

نه تشنه آب و گرسنه نانم

صد شکر که در وجود خود هر دم

بر خوان طعام های الوانم

مرغ دل و آتش غم اینک هست

گر حرص بود به مرغ بریانم

با چشمه چشم خون فشان فارغ

از ماء معین و راح ریحانم

جز خون جگر مباد در جامم

بر خوان شکراگر هوس رانم

چون شاه ز مرحمت قرین آورد

با خیل ملک نه نوع انسانم

حیف است که باز حرص وادارد

بر آب و علف مثال حیوانم

نزجوی مجره جرعه بربایم

نز خرمن چرخ خوشه بستانم

ای شاه جهان چو اینت فرمان است

من بنده به امتثال اذعانم

دامن به دو عالم ار نیفشاندم

شاید ز دو دیده خون بیفشانم

من هر دو جهان بداده بگرفته

یک کف ز غبار راه سلطانم

آن یک کف اگر ز کف رود بالله

نه در غم این، نه در غم آنم

پنداشت که بس گران خریدستم

آن خواجه که خوش خریدار زانم

شاید که ازین زبون ترم دارد

زان رو که ازو گریخت نتوانم

داند که گریز پا نیم ورنه

هر بار چرا کند گریزانم؟

صد بار به بال اگر زند سنگم

زان بام بود محال طیرانم

سی سال به آستانش خو کردم

اکنون به کجا روم، که راخوانم؟

گیرم که روم، کجا توانم رفت؟

گر از تو رسد هزار فرمانم

من بنده، ولی چه گونه بپذیرم

حکمی که بود ورای امکانم؟

این بود سزای من که بفروشی،

گاهی به فلان و گه به بهمانم

چون راه وفا به راستی رفتم

شایسته صد هزار چندانم

ای خواجه بیا به هیچ بفروشم

ور مفت دهند باز نستانم

ای گردش دهر خوار تر خواهم

وی شحنه قهر دورتر رانم

چون شمع به خواهش دل جمعی

از شعله جان خود بسوزانم

در آتش دل چو لاله بفروزم

در خون جگر چون غنچه بنشانم

چون ژاله به خاک ره ببندازم

چون باده به خون خود به غلطانم

ای تیغ بلا ببر نخ عمرم

ای نیش جفا بزن رگ جانم

ای خنجر کین بخار حلقومم

ای نشتر غم بکاو شریانم

ای خنجر کین بخار حلقومم

ای نشتر غم بکاو شریانم

تا من باشم که قدر نعمت را

در خدمت آستان شه دانم

یک روز ز خلد حضرت ار، دورم

نزدیک هزار نار ونیرانم

هم باز چو بار قرب دریابم

آتش که بود شود گلستانم

ای شاه جهان نه حد من باشد

کاین گونه سخن به نزد تورانم

لیکن به خدا نمانده با این حال

امکان سکوت و جای کتمانم

صد گریه نهفته در گلو دارم

در ظاهر اگر چه شاد و خندانم

گر رای تو بود این که من یک چند

زان تربت آستان جدا مانم

بایست به من نهفته فرمائی

زان روز که بود عزم طهرانم

نه این که به کام دشمنان سازی

رسوای فرهنگ و روم و ایرانم

من کیستم آخر ای خدا کآرند

طومار خطاب شاه کیهانم؟

وان گاه رسول ناامین باشد

یک ناکس ناسزای کشخانم

او ماشطگی نکو همی داند

زو واسطگی نکو نمی دانم

دانم که چو باز گردد از این شهر

هم باز زند هزار بهتانم

چون خادمکی دگر که می گویند

کردست بها به رود مهرانم

مپسند به من که ناکسی فضاح

تشنیع کند به بزم شاهانم

از قول تو گوید و نه قول تست

سوگند به ذات پاک یزدانم

حاشا نکنم که کرده ای سی سال

سیراب ز بحر جود و احسانم

زان سان که ز سر گذشت چندین بار

سیلاب سخا ز بحر طغیانم

اما نه چنان که قطره ای زان بحر

در حلق چکد براز و پنهانم

بل بین و فاش آشکار آن سانک

بارد به سر ابر فصل نیسانم

من نیز به سفره کیست کو گوید:

با همت تو کم از سلیمانم؟

یا آن که به صدر ثروت و سامان

کم تر ز صدور آل سامانم

یا آن که به کاخ غرفه و دیوان

در چاکری تو کم ز نعمانم

هم خوردم و هم خوراندام از جودت

آن قدر که از شماره وامانم

دادم به خلایق و نپرسیدم

کاعدای من است یا که اعوانم؟

زینان که چو گرگ خون من نوشند

آن کیست که نیست گربه خوانم؟

ایشان نه اگر خجل ز من باشند

من خود خجل از حیای ایشانم

پاداش من است اگر درین گلشن

بر پای همی خلد مغیلانم

تا من باشم که خار گلخن را

در گلشن خاص شاه ننشانم

من هر چه کنم گنه بود لیکن

از رافت تست چشم غفرانم

هر چند مرا فزون شود عصیان

عفو تو فزون بود ز عصیانم

امروز زهر چه کرده ام تا حال

وز هر چه نکرده ام پشیمانم

افسوس که پیر گشتم و هم باز،

در کار جهان چو طفل نادانم

نه سالک راه و رسم تزویرم

نه عالم افترا و بهتانم

نه فن فساد و فتنه می ورزم

نه درس ریا و سمعه می خوانم

نه منشی کارهای مذمومم

نه مفتی رازهای پنهانم

نه مانع برگ عیش درویشم

نه قاطع رزق جیش سلطانم

زان است که هر زمان بلائی نو

آید به سر، از جفای دورانم

مانند زری که سکه کم گیرد

پیوسته به زیر پتک و سندانم

چون سیم دغل به هر که بدهندم

هم باز پس آورد به دکانم

ناچیزتر از خزف به بازارم

بی قدرتر از گهر به عمانم

از کار معاد خویش مشغولم

در کار معاش خویش حیرانم

در بند وفا ز طبع آزادم

در چاه بلا ز غدر اخوانم

از بس که زجان خویش دل تنگم

شد پوست به تن مثال زندانم

وز بس که زهم رهان جفا دیدم

از سایه خویشتن هراسانم

از تیغ جفای چرخ مذبوحم

در کوی وفای خویش قربانم

نه در غم خانمان تبریزم

نه در پی کار و بار طهرانم

ای شاه جهان بیا ترحم کن

بر من که ز سر گذشت طوفانم

امساک اگر کنی به معروفم

تصریح اگر کنی به احسانم

بعد از چل و هفت سال عمر آخر

روی از تو کدام سوبگردانم؟

من قحبه نیم که هر زمان جائی

بنشینم و یک حریف بنشانم

هر روز مبر به چنگ ضرغامم

هر بار مبر به کام ثعبانم

شاید که شنیده باشی از خارج

اوضاع مزارع فراهانم

وان قصه دستجان و ساروقم

وان حصه کازران و سیرانم

وان غصه کار و بار مغشوشم

وان انده خانمان ویرانم

جانم به ستوه آمد از استو

تا خود چه رسد به ملک گرگانم

جانم به ستوه آمد از استو

تا خود چه رسد به ملک گرگانم

زان پس که هزاوه رفت و مهرآباد

کی در غم طور و با درستانم؟

خدام کمین که پیش ازین بودند

جاروب کشان کاخ و ایوانم

امروز به بین که چون هجوم آرند

بر آب و زمین و باغ و بستانم

بستان و سرای من طمع دارند

دربان، سرای و بوستانم بانم

از اهل وطن خراب شد یک جا

هر جا که عمارتی به اوطانم

بل گرسنه در عراق محصورند

بالفعل همه رجال و نسوانم

مگذار چنین به دست نامردان

آخر نه مگر ز شاه مردانم

خود جز تو کس دگر کجا باشد

در فکر و خیال سود و خسرانم؟

آنم که نباشد ایچ غم خواری

جز لطف تو و خدای منانم

بعد از پدر و برادر و خویشان

پیوسته مقیم بیت احزانم

تنها شدم و به کام دشمن ها

بی چاره و بی نوا و سامانم

آسان ز تو بازگردد این مشکل

چون خود ز تو مشکل است آسانم

با آن که ز صدر عزو جاه از تو

افتاده به کنج بیت احزانم

بالله که نخواهم از خدای خود

جز این که فدای تو شود جانم

گویی همه شیر درد وغم دادم

مادر که به لب نهاد پستانم

من واپس کاروان و پیش از من

رفتند برادران و خویشانم

گر در غم صد چو ماه کنعان بود

می گفتم من که:پیر کنعانم

یارب تو، به فضل خویشتن باری،

زین ورطه هولناک برهانم