گنجور

 
صفای اصفهانی
 

بگرفت باز درد گریبانم

زن دست ای حکیم بدرمانم

سختم فشار داد بهم بستان

از چنگ شیر شرزه غژمانم

باریک تر ز مویم و این انده

بر دل نهاده قله شهلانم

این درد فربه و تن من لاغر

خواهد ز بیخ کند و ز بنیانم

پتکی مدام بر سر من کوبد

سختم چنانکه گوئی سندانم

آموست هر دو چشمم وزین آمو

دریاست آستینم و دامانم

زین اشک همچو لاله نعمانی

از گونه رست لاله نعمانم

چو گرد کرد بسکه بسود از رنج

این آسیای گنبد گردانم

زد دودمان هستی من برهم

نز تن کشید دست نه از جانم

با درد دوست پنجه نیارم زد

او جمع و من ز عشق پریشانم

از دست آن دو طره خم در خم

دیوانه ام که درخور زندانم

موئی بهم شکست مرا و ایدون

کوهی قدم نهاده بمیدانم

با کوه آهنین به نپردازم

نه آتشم نه آژده سوهانم

عشقست کوه آهن و من کاهی

در زیر کوه آهن پنهانم

دستان بکوه رنج که رنجاند

آخر نه من ز دوده دستانم

با عشق چون در افتم و چون کوشم

او ماه و من معاینه کتانم

با یشک شیر پنجه زنم حاشا

ببر ار شوم بدرد خفتانم

ای دست عشق پنجه زدی با من

ای سیل فتنه کردی ویرانم

دیوانه وار خانه تدبیرم

کندی که کرد خواهد دیوانم

شد سالها که بهمن و دی آمد

اردی بهشت آمد و آبانم

آبان واردی و دی و بهمن هم

نه سود من شدند نه خسرانم

با دست عقل پیرو دل دانا

طفلی نموده سخره دستانم

زد راه عقل پیر مرا طفلی

پیرم نه بلکه طفل دبستانم

طفل طریق هرمز و کیوانرا

تسخر کند نه هرمز و کیوانم

چرخ ار شوم چو گوی کند باور

زو تر زند بپهنه چوگانم

پستم ولیک کس نکند همسر

باخان و رای و کسری و خاقانم

کاین قوم صعوه اند و من از رفعت

باز سپید ساعد سلطانم

با شاهباز صعوه نگوید کس

صاحبدلم نه رایم و نه خانم

مورم ولی بدولت فقر اینک

صاحب سریر ملک سلیمانم

مویستم و بکوه زنم پهلو

بل کوه را بسنبد پیکانم

ارکان کوه تن که بت دنیاست

برکندم و قوی شد ارکانم

فانی شدم بعشق و شدم باقی

زین پس نه ابتداست نه پایانم

جستم ز قطره در کنف دریا

برهان من ل آلی غلتانم

از انبیا گرفته دلم صفوت

ابنای این معارف برهانم

جوع و سهر شدند همی رهبر

بر عرش دل بخوابم و بر خوانم

ایدر بخوان پادشه دولت

من بنده در حقیقت مهمانم

از کوزه شهود بود آبم

از سفره وجود بود نانم

قوتی که میرسد همه ازاینم

نزلی که میسزد همه از آنم

کی چون مشایخم بدکان اندر

من آفت دو کونم و دکانم

من مرد عزلتم چه همی تازم

نه مفتیم نه عامل دیوانم

نز صوفیان لوت خور مفلس

بر کف عصا و بر کتف انبانم

نه بهر صید عام همی بندم

بر خود که من خلیفه بهمانم

بهمان که بود خود که فلان باشد

من خود درین محاکمه حیرانم

سازد طواف دنیی و بر دستش

دامی که من مشاهد یزدانم

ای صاحب ولایت کل تا کی

در پرده پرده در شد تبیانم

ای مهدی خلافت این امت

دستی بپایمردی انسانم

تا زین کنم تکاور وحدت را

وین کوه را بکوبد یکرانم

بحرست باطن من و من نوحم

تن کشتی و معارف طوفانم

قوم قوای من همه مستغرق

در بحر و من بطوع و بطغیانم

اصحاب سر من همه در کشتی

من ناخدای کشتی ایشانم

این قوم را برحمت لاینفی

فانی کنم که صورت رحمانم

این کفر را بحکمت قرآنی

ایمان دهم که مؤمن قرآنم

ابلیس خود بسر مسلمانی

تلقین کنم که نیک مسلمانم

او مظهر مضل و منش هادی

او مشرکست و من همه ایمانم

بر آدم من ار نشود ساجد

گردن زنم که دشمن شیطانم

فرعون نفس خویش بپردازم

من با عصای موسی عمرانم

در نیل نفیش افکنم از هستی

ثابت کنم که صاحب ثعبانم

اسلام را گذارم و ایمان را

بر کفر و خود بمنزل احسانم

دانائیم بحد شهود آمد

میبینم آن لطیفه که میدانم

سامان غیبی و سر لاریبی

دارم که گفت بی سرو سامانم

این اطلس کهن بودی کوته

بالا مرا از یرا عریانم

ویران کوی فقرم و آبادم

آباد گنج عشقم و ویرانم

منت نهاد بر من ازین دولت

من زیر بار منت منانم

تن تو سنست و راکب جان گوید

خواهم شدن پیاده و نتوانم

دل گویدش که رام منست آنسان

کز حلقه دو کونش بجهانم

تن کی شود محیط دل عارف

از من شنو که مرکز عرفانم

دریاست خاطر من و بر دریا

تن ابر و علم و عرفان بارانم

دیوان خدای دولت وحدت را

در ملک نظم صاحب دیوانم

با این بزرگ فن بچه نامستی

بی خویشتن صفای صفاهانم

این حشمت از کجا هله ای سالک

درویش پادشاه خراسانم

این پایه شهیست فروتر نه

بالا ترم بدین در دربانم

ظلمات کرده طی نه چو اسکندر

او مرد و من بچشمه حیوانم

یاری بدین جمال و جلال ایدل

آمد برون بپرده چه پوشانم

شمس الشموس پادشه هشتم

قطب یقین و مرکز ایقانم

ای دل در وجوب زنی مهلا

مهلا که من بحیز امکانم

امکان جسمم ار تو بپردازی

جان و دلم نه دلبر و جانانم

کونین تشنه اند و دلم دریاست

دریاستم مبین لب عطشانم

عطشان ابر رحمت قیومم

قیوم بحر قلزم و عمانم

کوی رضاست کعبه تصدیقم

روی خداست قبله اذعانم

ای پادشاه دل که توئی مالک

از ملک روح تا رک شریانم

دیان من و لای تو فرماید

دین منست گفته دیانم

گوید رضاست قطب شئون آری

قربان این جلالت و این شانم

چون ذره ام ولیک بنفروشد

چرخم ب آفتاب که ارزانم

با شید عشق ذره اگر تابد

آنم نه بلکه شید درخشانم

ایوان صورت صمدم زانرو

هست آفتاب صورت ایوانم

فرمانروای سلطنت باقی

در کوی فقر بنده فرمانم

از بحر و کان چه میطلبی مگذر

از من که در بحر و زرکانم

در قلزم فنای ولی از سر

تا پا بخون نشسته چو مرجانم

در جنت نعیم بقا از پا

تا سر ز روح رسته و ریحانم

گر قصدم از منست انانیت

از نعمت شهود بکفرانم

من خود نیم خدای بود نائی

بل اوست نای و نغمه و الحانم

او با زبان من نه خود او گوید

من زین خودی نژندم و پژمانم

بر عامه چامه ام بمخوان کاین قوم

دیوند و من ز دیو گریزانم

فرقان بدیو خوانده چه غم پورا

دیو ار گریزد از فر فرقانم

گفتم بعامی آنچه سزد و ایدون

از آنچه گفته سخت پشیمانم

برد گوهری بجامه سلطانی

کش خلق و خوی گوید دهقانم

بد گوهرم هزار شبه بندد

گوئی که من بمصر و بسودانم

غافل که من کنون که بشرقستم

چون آفتاب مشرق تابانم

سعدست طالع من برجیسم

صدرست اخر من کیوانم

از خاور ار بباختر آرم روی

روی آورند اعین و عیانم

من هور و پست و بالا گردونم

من عید و ملک و دولت قربانم

یا ابر رحمتم که همی بارد

باران نه بلکه بارش نیسانم

اندر دهان مار دمان زهرم

در بوستان چو لاله بستانم

پنهان نیم ظهور نمیدانند

این ابلهان پدیدم و پنهانم

من ترجمان نقطه تحت البا

او در حجاب حکمت یونانم

از حد درک خویش کنند ادراک

من پیل و این پلیدان عمیانم