گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۰

 

تا عشق تو سوخت همچو عودمیک عقده نماند از وجودم
گه باروی چرخ رخنه کردمگه سکه آفتاب سودم
چون مه پی آفتاب رفتمگه کاهیدم گهی فزودم
از تو دل من نمی‌شکیبدصد بار منش بیازمودم
این بخشش توست زور من نیستگر حلقه سیم درربودم
گر دشمن چاشتم خفاشمور منکر احمدم جهودم
تفهیم تو تیز کرد گوشمکان راز شریف را شنودم
سیل آمد و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۷۸

 

من با تو نه مرد پنجه بودمافکندم و مردی آزمودم
دیدم دل خاص و عام بردیمن نیز دلاوری نمودم
در حلقه کارزارم انداختآن نیزه که حلقه می‌ربودم
انگشت نمای خلق بودمو انگشت به هیچ برنسودم
عیب دگران نگویم این بارکاندر حق خویشتن شنودم
گفتم که برآرم از تو فریادفریاد که نشنوی چه سودم
از چشم عنایتم میندازکاول به تو چشم برگشودم
گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۵

 

تا عشق تو را به جان ربودمبی درد تو یک نفس نبودم
از روز ازل هنوز مستموز شوق الست در سجودم
گفتی که جمال خود نمایماین خود ز کمال تو شنودم
در آتش هجر انتظارممی‌سازم و سوخت این وجودم
بی لطف تو بوی خوش ندارمگر جمله گلاب و مشک و عودم
از بوی جگر که می‌گدازمبر اوج فلک رسید دودم
مفتاح […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۶

 

تا عشق تو سوخت همچو عودمیک ذره نماند از وجودم
تا بگذشتی چو باد بر منبر خاک فتاده در سجودم
یک لحظه ز تو نمی‌شکیبمخود را صد ره بیازمودم
عشقت چو نشست در دلم ساختبرخاست ز ره زیان و سودم
از جوهر عشق هر دو عالمیک ذره ز خویش می‌نمودم
چون نیک به خود نگاه کردممن خود به میانه در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۹

 

در مجمر عشق سوخت عودم
آتش شدم و نماند دودم
از دیدن غیر دیده بستم
تا دیده به روی او گشودم
چون سایه به آفتاب بنمود
شخصی بودم دو می نمودم
چون قطره به بحر عشق پیوست
اکنون چه زیان بود چه سودم
خود دیدم و خود نمودم ای دوست
خود گفتم و باز خود شنودم
آن دم که نبود بود عالم
در خلوت خاص عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی