گنجور

 
آذر بیگدلی
 

آوخ چکنم؟ که سینه تنگ است!

نام تو زمان، زمان دو رنگ است

القصه، دلی بصبر بستم

در راه تو منتظر نشستم

بودم همه روزه در سراغت

بویی رسدم، مگر ز باغت

ناگه بر زد بنعی زاغی

بر داغ دلم، فزود داغی

نی زاغ، سیه زبان غرابی

چون جغد نشست بر خرابی

منقار سیاه تر ز قیری

بر هر پر او، نهفته تیری

با من، هر حرف در میان داشت

البین البین در بیان داشت

گفت: از پسران تو یکی رفت

از بام تو، مرغ زیرکی رفت

آمد پس از آن خبر دریغم

گفتی: بجگر زدند تیغم!

برق آهم، ز سینه افروخت؛

این نه ورق کبود را سوخت

سیل اشکم، ز دیده سر کرد؛

این هفت پلاس کهنه تر کرد

هم دل خون گشت و هم جگر داغ

جز لاله، گلی نرست ازین باغ

همسایه بناله از خروشم

میگفت که: ای دریغ گوشم!

تا از تو مرا یکی خبر داد

حنظل ستد از من و شکر داد

بر آمدن تو کرد اشارت

شد شاد دلم، ازین بشارت

جان داد بتازه این نویدم

زاد از شب غم، صباح عیدم

زان مژده، بشکر لب گشودم

بر خاک سر سجود سودم

زین ناخوشی و خوشی که دیدم

گفتم بدل، از دل این شنیدم:

چون میوه ز نخل میتوان چید؟!

چون پرتو مهر میتوان دید؟!

گو: بشکند از چمن نهالی

گو : کم شود از افق هلالی

هان! تا ندهد فریب دیوت؟!

هان! تا نرسد بلب غریوت؟!

تنها نه فلک تو را جگر سوخت

تنها نه دل تو بر پسر سوخت

هر گل نگری در این کهن باغ

در دل بودش چو لاله این داغ

کس نیست که این غمش بدل نیست

پایش از خون دل بگل نیست

منهم، هدف هزار تیرم؛

پوریم نمانده، گرچه پیرم

تیری است که شست آسمان زد

هم بر دل من، از آن کمان زد

زین باده پر است جام من نیز

زین زهر، آلوده کام من نیز

اما نتوان نفس کشیدن

پای از ره صبر برکشیدن

این بار، کشیدنی است ناچار؛

وین زهر، چشیدنی است ناچار

ور شکوه کنی، نه سودمند است

سخت است زمین، فلک بلند است

از شکر، لبت شکر فشان باد؛

از صبر، شبت سحر نشان باد!

سبحان الله، شگفت کاری است؛

انصاف، که طرفه روزگاری است!

خود نشنوم و، تو را دهم پند؛

خود بسته، تو را رهانم از بند!

خود نالم و، گویمت : خمش باش!

خود مستم و، گویمت: بهش باش!

خود خفته، تو را کشانم از خواب؛

خود غرقه؛ تو را بر آرم از آب!

خود اعمی و توتیات بخشم؛

خود مفلس و، کیمیات بخشم!

خود لنگ و بکف دهم عصایت؛

خود عور و، ببر کنم قبایت!

خود شیفته و، فزایمت جاه

خود گم شده و نمایمت راه

خندد بر کار من، جهانی

جز آنکه نباشدش دهانی

تو یوسفی، و، من بنیامین

خیز از تو دعا و، از من آمین!

کایزد، همه را کند شکیبا

چه پیر وجوان، چه زشت و زیبا!

هر کس چو من و تو، دید این داغ؛

و آن کس که شنید بانگ این زاغ!

جز صبر، مباد هیچ فکرش؛

جز شکر، مباد هیچ ذکرش!

گویند که: نوحه شد سرودت

چون رفت بسلسبیل رودت

گر رود نماند، یم بماناد

ور جام شکست، جم بماناد

گویند که: گریه برد خوابت

رفت از غم نور دیده آبت

گوهر مفشان ز دیده بر کس

دست تو گهر فشاند، این بس

چون خود بگهر بزرگواری

آن به که گهر بچشم ناری

گویند: آهت جگر خراش است

کت پاره جگر، نه در فراش است

هر دم مکش اه و، دل مکن تنگ

کاین آینه، بر نتابد این زنگ

گویند: چو شب شدی سیه پوش

کز ماه نوت تهی شد آغوش

خورشید که درنظر درخشد

در ابر نه آن فروغ بخشد

تو زاغ نه یی، سپید بازی؛

آن به که سلب سیه نسازی

سوکت بخشد بسور جا را

جغدت دهد آشیان، هما را

گویند که: پیرهن زدی چاک

کت برگ سمن فتاد بر خاک؟!

صبر آر، که تا بجاست ریشه

از خاک دمد سمن همیشه

دهقان که بخاک دانه یی کاشت

زان دانه، هزار دانه برداشت

گر رفت پسر، پدر بماناد!

ور ریخت ثمر، شجر بماناد!

تا بیخ درخت، استوار است!

شاخش همه ساله زیر بار است

برگی افتاد اگر ز شاخی

شمعی افسرد اگر بکاخی

شمشاد تو، در چمن چمان است

ماه تو چراغ آسمان است

گم شد گهری اگر ز رشته

شد زرد گیاهی ارز کشته

ابر نیسان بود گهر ریز

نخل بستان بود رطب ریز

گر رفت گلی ز باغ، غم نیست؛

باغی تو و، گل بباغ کم نیست!

لعلی، اگرت شکست رخشان؛

باز است همان ره بدخشان

از دل مخروش و، سینه مخراش؛

عاقل بقضا نکرده پرخاش!

هان بیشترک ازین بهش باش

گر ناخوشیی رسیده، خوش باش

خوش باش بکرده ی الهی

سر باز مکش ز حکم شاهی

دیدی که خلیل کان سه شب خفت

در گوش سروش غیبتش گفت:

کاندر ره حق پسر فدا کن

از تیغ، سرش ز تن جدا کن

با جفت بگفت گفته ی دوست

کز مغز تهی شناختش پوست

آری زن اگر چه نیستش عیب

لیک آگهیش نباشد از غیب!

با پور نهفته گفت این راز

تصدیقش کرد آن سرافراز

چون مهر فگند برقع از چهر

نه از سر کینه، از سر مهر

خندان بگلو نهاد تیغش

نامد ز چنان پسر دریغش

خون فرزند، ریختن خواست

زو رشته ی جان گسیختن خواست

آن طرفه، که تیغ هر قدر سود؛

مویی نزد و دو دست فرسود

نه تیغ تطاول از خلیلش

چون نهی رسید از جلیلش

رست آن خلف خلیفه زاده

از تیغ به بخت رو گشاده

ناگه ز بهشت، گوسفندی

آمد که نبیند او گزندی

دل بست بحق، ز غم شد آزاد؛

جان برد بمزد آنکه جان داد

راضی بقضا شو از کم و بیش

وز گردش آسمان میندیش

گر کرده سپهر تلخکامت

ور ریخته زهر غم بجامت

از صبر تو هم دهان کنش تلخ

تا غره ی مه نداند از سلخ

وین راه که میرود کند گم

وز گردش او رهند مردم

آن طفل که بود مه طفیلش

غیرت ده خور رخ سهیلش

هر چند چکیدیش ز لب شیر

چون پور تو بود، خوانمش پیر

گر چه ز شمار کودکان بود

از تربیتت، ز زیرکان بود

چون دید که روزگار فانی است

باهیچکسش سر وفا نیست

گامی دو سه زد، ز پای بنشست

حرفی دو سه گفت و، لب فرو بست

گر گرگ اجل، هلاک کردش

پیراهن عمر، چاک کردش

از کنعان حیات ناگاه

گورش زندان شد و لحد چاه

یعقوب صفت، مباش رنجور؛

کان یوسف مانده از پدر دور

در مصر بهشت شادکام است

بر مسند عزتش مقام است

حوری بچگانش، چون زلیخا

از شهد لبان، شده شکرخا

از رفتن او، مشو غم اندوز؛

ز نهار صبور باش کامروز

از خوان خلیل شد صبوحش

بر سدره نشست مرغ روحش

فردا که بپا کنند میزان

مردم همگی ز هم گریزان

لب تشنه، گرسنه و برهنه

پای رفتار و روی ره نه

تن، از تف آفتاب سوزان؛

چون هیزم، از آتش فروزان!

آن کودک خردسال، بالان

آید با خیل خردسالان

گردند میان خلق صف صف

ز آب کوثر، پیاله بر کف

بیگانه و آشنا ببویند

مادر پدران خود بجویند

او نیز دوان دوان شتابد

گم کرده ی خویش را بیابد

از ناخوشیت، دلش هراسد

گر تو نشناسی، او شناسد

عریان تنت، آورد در آغوش؛

چون خویش کند تورا حلی پوش

هم سوی جنان شود دلیلت

هم خضر شود به سلسبیلت

بر خشک لبت، شراب ریزد؛

بر آتش تفته، آب ریزد!

القصه، کریم جاودانه؛

جوید چی مغفرت بهانه!

آذر، که یکی ز دوستان است؛

نخل کهنی ز بوستان است

هم ساحت سینه اش گلستان

هم مرغ دلش هزار دستان

این قطعه، چو دسته ی گلی بست

وین نامه، ببال بلبلی بست

کز نکهت گل، دلت گشاید

وز نغمه ی بلبلت، خوش آید

تا باد شمال رقصد از شوق

تا ابر بهار، گرید از ذوق

نخلت، از غصه خم مبیناد

جزعت از گریه نم میبناد!