تا عشق تو سوخت همچو عودم
یک ذره نماند از وجودم
تا بگذشتی چو باد بر من
بر خاک فتاده در سجودم
یک لحظه ز تو نمیشکیبم
خود را صد ره بیازمودم
عشقت چو نشست در دلم ساخت
برخاست ز ره زیان و سودم
از جوهر عشق هر دو عالم
یک ذره ز خویش مینمودم
چون نیک به خود نگاه کردم
من خود به میانه در نبودم
چون من به خودی نبود گشتم
آیینه کاینات بودم
گه پردهٔ آسمان گشادم
گه چهرهٔ آفتاب سودم
از بس که بسوختم درین تاب
عطار نیم ولیک عودم


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از تأثیر عمیق عشق بر وجودش صحبت میکند. او به سوختن خود با عشق چون عودی اشاره میکند و میگوید که در حضور معشوق چیزی از خود ندارد. عاشق لحظهای از دوری معشوق نمیتواند تاب بیاورد و عشق به او اجازه میدهد تا ببیند بلکه وجودش در این عشق محو شده است. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که خود را گم کرده و به نوعی به آیینهای بدل شده که تجلی کائنات و آفتاب است، در حالی که از درون سوخته و خالی است.
هوش مصنوعی: عشق تو مرا به حدی سوزانده که مانند عود در آتش سوختم و دیگر از وجودم چیزی باقی نمانده است.
هوش مصنوعی: زمانی که تو مانند باد از کنار من گذشتی، من در حالتی از تسلیم و خاکساری بر زمین افتاده بودم.
هوش مصنوعی: نمیتوانم یک لحظه بدون تو تحمل کنم، به طوری که بارها تلاش کردهام این احساس را تجربه کنم.
هوش مصنوعی: عشق تو که در قلبم نشسته، باعث شد که از مسیر زیان و سود (و فایده و ضرر) برخواستم و به نوعی زندگیام دگرگون شد.
هوش مصنوعی: از اثر عشق، من تنها یک ذره از حقیقت خود را در هر دو جهان میدیدم.
هوش مصنوعی: وقتی خوب به خودم نگاه کردم، متوجه شدم که من در مرکز وجود ندارم و نیستم.
هوش مصنوعی: زمانی که من به خودم توجه نکردم و وجود حقیقیام را فراموش کردم، به مانند آینهای شدم که تمام موجودات و حقیقتهای جهان را منعکس میکند.
هوش مصنوعی: گاهی پردهٔ آسمان را کنار زدم و به دیدن چهرهٔ آفتاب (یعنی حقیقت یا نور الهی) رسیدم.
هوش مصنوعی: به خاطر گرما و سوزی که در این تابستان کشیدهام، من هم مانند عطار وجودی نیستم، اما از طرفی مانند چوب عود (عطر سوزان) باقی ماندهام.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
زین پیش نشاطی آزمودم
امروز نه آنکسم که بودم
تا عشق تو را به جان ربودم
بی درد تو یک نفس نبودم
از روز ازل هنوز مستم
وز شوق الست در سجودم
گفتی که جمال خود نمایم
[...]
تا عشق تو سوخت همچو عودم
یک عقده نماند از وجودم
گه باروی چرخ رخنه کردم
گه سکه آفتاب سودم
چون مه پی آفتاب رفتم
[...]
من با تو نه مرد پنجه بودم
افکندم و مردی آزمودم
دیدم دل خاص و عام بردی
من نیز دلاوری نمودم
در حلقه کارزارم انداخت
[...]
بگداخت، ز سوز دل، وجودم
وز اوج فلک، گذشت دودم
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.