گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۹

 

ای کرده میان سینه غارتای جان و هزار جان شکارت
جز کشتن عاشقان چه شغلتجز کشتن خلق چیست کارت
می‌کش که درست باد دستتای جان جهانیان نثارت
بس کشته زنده را که دیدماز غمزه چشم پرخمارت
بس ساکن بی‌قرار دیدمدر آتش عشق بی‌قرارت
یک مرده به خاک درنماندگر رنجه شوی کنی زیارت
جان بوسد خاک تو به هر دمبر بوی کنار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۱

 

عشق آمد و عقل کرد غارت
ای دل تو به جان بر این بشارت
ترک عجمیست عشق دانی
ور ترک غریب نیست غارت
گفتم به عبارتی در آرم
وصف رخ او به استعارت
چون آتش عشق او برافروخت
هم عقل بسوخت هم عبارت


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۵۷

 

گفتم که عبارتی ز وحدت
گویم به طریق استعارت
چون آتش عشق او برافروخت
هم عقل بسوخت هم عبارت


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

ظهیر فاریابی » قطعات » شمارهٔ ۶

 

ای سینه روزگار پر جوش
از آتش تیغ آبدارت
هرچ از لب آرزو برآید
ایام نهاده در کنارت
در مدت عمر نارسیده
خورشید دو اسبه در غبارت
چون عزم سفر درست کردی
دولت که همیشه باد یارت
پیش از خدم تو می خرامد
منزل منزل در انتظارت


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی