گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷

 

ای بنده بازگرد به درگاه ما بیابشنو ز آسمان‌ها حی علی الصلا
درهای گلستان ز پی تو گشاده‌ایمدر خارزار چند دوی ای برهنه پا
جان را من آفریدم و دردیش داده‌امآن کس که درد داده همو سازدش دوا
قدی چو سرو خواهی در باغ عشق روکاین چرخ کوژپشت کند قد تو دوتا
باغی که برگ و شاخش گویا و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸

 

ای صوفیان عشق بدرید خرقه‌هاصد جامه ضرب کرد گل از لذت صبا
کز یار دور ماند و گرفتار خار شدزین هر دو درد رست گل از امر ایتیا
از غیب رو نمود صلایی زد و برفتکاین راه کوتهست گرت نیست پا روا
من هم خموش کردم و رفتم عقیب گلاز من سلام و خدمت ریحان و لاله را
دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹

 

ای خان و مان بمانده و از شهر خود جداشاد آمدیت از سفر خانه خدا
روز از سفر به فاقه و شب‌ها قرار نیدر عشق حج کعبه و دیدار مصطفا
مالیده رو و سینه در آن قبله گاه حقدر خانه خدا شده قد کان آمنسا
چونید و چون بدیت در این راه باخطرایمن کند خدای در این راه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰

 

نام شتر به ترکی چه بود بگو دوانام بچه ش چه باشد او خود پیش دوا
ما زاده قضا و قضا مادر همه‌ستچون کودکان دوان شده‌ایم از پی قضا
ما شیر از او خوریم و همه در پیش پریمگر شرق و غرب تازد ور جانب سما
طبل سفر ز دست قدم در سفر نهیمدر حفظ و در حمایت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱

 

شب رفت و هم تمام نشد ماجرای ماناچار گفتنی‌ست تمامی ماجرا
والله ز دور آدم تا روز رستخیزکوته نگشت و هم نشود این درازنا
اما چنین نماید کاینک تمام شدچون ترک گوید اشپو مرد رونده را
اشپوی ترک چیست که نزدیک منزلیتا گرمی و جلادت و قوت دهد تو را
چون راه رفتنی‌ست توقف هلاکت‌ستچونت قنق کند که بیا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲

 

هر روز بامداد سلام علیکماآن جا که شه نشیند و آن وقت مرتضا
دل ایستاد پیشش بسته دو دست خویشتا دست شاه بخشد پایان زر و عطا
جان مست کاس و تا ابدالدهر گه گهیبر خوان جسم کاسه نهد دل نصیب ما
تا زان نصیب بخشد دست مسیح عشقمر مرده را سعادت و بیمار را دوا
برگ تمام یابد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱

 

شکر و سپاس و منت و عزت خدای راپروردگار خلق و خداوند کبریا
دادار غیب دان و نگهدار آسمانرزاق بنده‌پرور و خلاق رهنما
اقرار می‌کند دو جهان بر یگانگیشیکتا و پشت عالمیان بر درش دو تا
گوهر ز سنگ خاره کند، لؤلؤ از صدففرزند آدم از گل و برگ گل از گیا
سبحان من یمیت و یحیی و لاالهالا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عطار » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱

 

سبحان قادری که صفاتش ز کبریابر خاک عجز می‌فکند عقل انبیا
گر صد هزار قرن همه خلق کایناتفکرت کنند در صفت و عزت خدا
آخر به عجز معترف آیند کای الهدانسته شد که هیچ ندانسته‌ایم ما
جایی که آفتاب بتابد ز اوج عزسرگشتگی است مصلحت ذره در هوا
وانجا که بحر نامتناهی است موج زنشاید که شبنمی نکند قصد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲

 

ای مرغ روح بر پر ازین دام پر بلاپرواز کن به ذروهٔ ایوان کبریا
بر دل در دو کون فروبند از گمانگر چشم خویش بازگشایی از آن لقا
سیمرغ وار از همگان عزلتی طلبکز هیچ کس ندید دمی هیچکس وفا
گنج وفا مجوی که در کنج روزگارگنجی نیافت هیچ کس از بیم اژدها
بنگر که چند پند شنیدی ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - در شکایت روزگار و بی‌وفایی مردم

 

منسوخ شد مروت و معدوم شد وفازین هر دو مانده نام چو سیمرغ و کیمیا
شد راستی خیانت و شد زیرکی سفهشد دوستی عداوت و شد مردمی جفا
گشته‌ست باژگونه همه رسمهای خلقزین عالم نبهره و گردون بی‌وفا
هر عاقلی به زاویه‌ای مانده ممتحنهر فاضلی به داهیه ای گشته مبتلا
آنکس که گوید از ره معنی کنون همیاندر میان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۵ - در نعت پیغمبر اکرم صلی‌الله علیه و آله

 

طفلی هنوز بستهٔ گهوارهٔ فنامرد آن زمان شوی که شوی از همه جدا
جهدی بکن که زلزلهٔ صور در رسدشاه دل تو کرده بود کاخ را رها
جان از درون به فاقه و طبع از برون به برگدیو از خورش به هیضه و جمشید ناشتا
آن به که پیش هودج جانان کنی نثارآن جان که وقت صدمهٔ هجران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۶ - در پند و اندرز و معراج حضرت ختمی مرتبت

 

ای پنج نوبه کوفته در دار ملک لالا در چهار بالش وحدت کشد تو را
جولانگه تو زان سوی الاست گر کنیهژده هزار عالم ازین سوی لا رها
از عشق ساز بدرقه پس هم به نور عشقاز تیه لا به منزل الا الله اندرآ
دروازهٔ سرای ازل دان سه حرف عشقدندانهٔ کلید ابد دان دو حرف لا
لا حاجبی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹

 

ای پار دوست بوده و امسال آشناوی از سزا بریده و بگزیده ناسزا
ای سفته در وصل تو الماس ناکسانتا کی کنی قبول، خسان را چو کهربا
چند آوری چو شمس فلک هر شبانگهیسر بر زمین خدمت یاران بیوفا
آن را که خصم ماست شدی یار و همنفسبا آنکه کم ز ماست شدی یار و آشنا
الحق سزا گزیدی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۵ - در حکمت و پند

 

خاقانیا به جاه مشو غره غمروارگر خود به جاه بهمن و جمشیدی از قضا
کاندر جهان چو بهمن و جمشید صد هزارزادند و مرد و کار جهان هم بر آن نوا
رفت آنچه رفت و روی زمین همچنان نژندبود آنچه بود و پشت فلک همچنان دو تا
نه در نبات این بدلی آمد از قدرنه در نجوم آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۱

 

چون نای بی‌نوایم از این نای بینواشادی ندید هیچ کس از نای بینوا
با کوه گویم آنچه از او پر شود دلمزیرا جواب گفتهٔ من نیست جز صدا
شد دیده تیره و نخورم غم ز بهر آنکروزم همه شب است و صباحم همه مسا
انده چرا برم چو تحمل ببایدم؟روی از که بایدم؟ که کسی نیست آشنا
هر روز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳ - موعظه در رفع امل

 

نزد طبیب عقل مبارک قدم شدمحال مزاج خویش بگفتم کماجرا
دل را چو از عفونت اخلاط آرزومحموم دید و سرعت نبضم بر آن گوا
گفتا بدن ز فضلهٔ آمال ممتلی استس المزاج حرص اثر کرده در قوا
بی‌شک بود مولد تب لرزهٔ نیازنامنهضم غذای امل بر سر غذا
ای دل به عون مسهل سقمونیای صبروقتست اگر به تنقیه کوشی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۵

 

آن را که نیست وسعت مشرب درین سرا
در زندگی به تنگی قبرست مبتلا
هر چند آب شد دل من بی شعور نیست
بیگانه را تمیز کند بحر از آشنا
پاکان ستم ز دور فلک بیشتر کشند
گندم چو پاک گشت خورد زخم آسیا
جست آب را سکندر و شد خضر کامیاب
روزی به قسمت است نه کوشش درین سرا
داغم که خار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۶ - غوکنامه

 

بس کن از این مکابره ای غوک ژاژخا
خامش‌، گرت هزار عروسیست‌، ور عزا
ای دیو زشتروی‌، رخ زشت را بشوی
ورنه در آب جوی مزن بیش دست و پا
آن غوک سبزپوش برآن برگ پیلگوش
جسته کمین خموش و دو دیده سوی سما
چون زاهدی عنود، به سجادهٔ کبود
برکرده از سجود، سر و روی با خدا
گر بگذرد ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۷ - پاسخ به شعاع‌الملک

 

تا تاختند بی‌هنران در مصاف‌ها
زد زنگ‌، تیغ‌های هنر در غلاف‌ها
ناچار تن زند ز مصاف مخنثان
آن کس که‌برشکست به‌مردی ‌مصاف‌ها
تا لافزن نمود زبان هنر دراز
ی‌ت‌باره کرد خوی‌، زبان‌ها به لاف‌ها
تا تیره دُرددن به می صاف چیره گشت
ماندند دُردها و رمیدند صاف‌ها
پرورده شد به طرد حقایق دماغ‌ها
گسترده شد بگرد طبایع گزاف‌ها
بر باد رفت قاعدهٔ اجتماع‌ها
وز هم گسست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۲

 

رخ برفروز و زلف مسلسل گره بزنتا بشکند جمال تو به آزرم و هر
مه را به روی خوب تو نسبت کجا رسدای رویت آفتاب و لبت ش و ک ور
شکر شد از خجالت لعل تو آب وربرش و ک و ر چو کشیدی تو رخ وط
خط معنبر تو چود و قمر گرفتکردند عاشقان تو تررو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - در مدح شیخ حسن نویان

 

ای قبله سعادت و ای کعبه صفا
جای خوشی و نیست نظیر تو هیچ جا
هر طاقی از رواق تو، چرخی زمین ثبات
هر خشتی از اساس تو، جامی جهان نما
در ساحت تو مروخه جنبان بود، شمال
در مجلس تو مجمره گردان بود، صبا
از جام ساقیان تو خورشید را، فروغ
وز ساز مطربان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱- در مدح پیامبر اکرم محمد مصطفی‌(‌ص‌)

 

دوشم ندا رسید ز درگاه‌کبریا

کای بنده‌کبر بهتر ازین عجز با ریا

خوانی مرا خبیر و خلاف تو آشکار

دانی مرا بصیر و نفاق تو برملا

گر دانیم بصیر چرا می‌کنی‌گنه

ور خوانیم خبیر چرا می‌کنی خطا

ماگر عطاکنیم چه خدمت‌کنی به خلق

خلق ارکرم‌کنند چه منت بری ز ما

ماییم خالق تو چو حاصل شود تعب

خلقند خواجهٔ تو چو واصل شود عطا

اجرای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۱ - در مدح وزیر ضیاءالدین عراق بن جعفر

 

ای بر مراد رأی تو ایام رامضا
بسته میان بطاعت فرمان تو قضا
از جاه تو گرفته سیادت بسی شرف
وز فر تو فزوده وزارت بسی بها
خلق خدای را برعایت تویی پناه
دین رسول را بهدایت تویی ضیا
هستت عراق نام ، ولیکن به مکر مت
درجمله عراق و خراسان چو تو کجا؟
افروختست ملک باقبال تو جمال
و افروختست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۲ - در مدح ملک اتسز و حسب حال خود

 

ای جاه تو فراخته اعلام کبریا
صافیست اعتقاد تو از کبر و از ریا
در عقد ملک در جلال تو واسطه
در چشم فتح گرد براق تو توتیا
دست مبارک تو و طبع کریم تو
موقوف بر سخاوت و مجبول بر سخا
از نکتهای خوب تو مضمون شده هنر
با وعدهای دست تو مقرون شده وفا
درماندهٔ حوادث و مجروح […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۴ - د رمدح شمس الدین ابوالفتح محمد بن علی وزیر

 

ای صورت سیادت و ای مایهٔ سخا
بر تو بی نفاق و عطای تو بی ریا
از طبع تو فروخته شد آیت هنر
وز کف تو فراخه شد رأیت سخا
چرخ از مناقب تو ستاند همی علو
ابر از شمایل تو ستاند همی صفا
آنجا که بخشش تو ، همه سود بی زیان
و آنجا که کوشش تو ، همه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۹

 

آمدگه وداع چو تاریک شد هوا
آن مه‌ که هست جان و دلم را بدو هوا
گرمی‌ گرفته از جگر گرم او زمین
سردی‌ گرفته از نفس سرد من هوا
ماه تمام او شده چون آسمان کبود
شَکل شهاب او شده چون ماه نو دو تا
چون شاخ‌شاخ سنبل و چون جوی‌جوی سیم
زلف و سِرِشکش از بر یاقوت و کَهْرُبا
مانند زنگی‌ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۵

 

بودم میان خلق یکی مرد پارسا
قلّاش کرد نرگس جمّاش تو مرا
از غمزهٔ تو در دلم افتاد وسوسه
با وسوسه جگونه توان بود بارسا
پرهیز کرده بودم و سوگند خورده نیز
کز بهر کام دل نشوم فتنهٔ بلا
از بس که کرد چشم تو نیرنگ و جادویی
برهیز من هَدَر شد و سوگند من هَبا
ای چون هوا لطیف چه داری همی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی