گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۹۸

 

با کاروان مصری چندین شکر نباشددر لعبتان چینی زین خوبتر نباشد
این دلبری و شوخی از سرو و گل نیایدوین شاهدی و شنگی در ماه و خور نباشد
گفتم به شیرمردی چشم از نظر بدوزمبا تیر چشم خوبان تقوا سپر نباشد
ما را نظر به خیرست از حسن ماه رویانهر کو به شر کند میل او خود بشر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶

 

شام شکستگان را هرگز سحر نباشدوز روز تیره روزان تاریکتر نباشد
هر کو ز جان برآمد از دست دل ننالدوانکو ز پا درآمد در بند سر نباشد
پیر شرابخانه از بادهٔ مغانهتا بیخبر نگردد صاحب خبر نباشد
در بزم درد نوشان زهد و ورع نگنجددر عالم حقیقت عیب و هنر نباشد
هر کو رخ تو جوید از مه سخن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸

 

مردان این قدم را باید که سر نباشدمرغان این چمن را باید که پر نباشد
آن سر کشد درین کو کز خود برون نهد پیوان پا نهد درین ره کش بیم سر نباشد
در راه عشق نبود جز عشق رهنمائیزیرا که هیچ راهی بی راهبر نباشد
تیر بلای او را جز دل هدف نشایدتیغ جفای او را جز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۱۸

 

ما را ز کوی جانان عزم سفر نباشد
بی عمر زندگانی کس را بسر نباشد
وصف دهان شیرین می گویم و ندانم
در وصف او چه گویم کان مختصر نباشد
زلف ترا به هر سو باد افگند ازان رو
تا بار خسته دلها بر یک دگر نباشد
وصل تو بی رقیبان هرگز نشد میسر
بی خار و خس کسی را گل در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵

 

ما را به جز خیالت، فکری دگر نباشددر هیچ سر خیالی، زین خوبتر نباشد
کی شبروان کویت آرند ره به سویتعکسی ز شمع رویت، تا راهبر نباشد
ما با خیال رویت، منزل در آب دیدهکردیم تا کسی را، بر ما گذر نباشد
هرگز بدین طراوت، سرو و چمن نرویدهرگز بدین حلاوت، قند و شکر نباشد
در کوی عشق باشد، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۶۱

 

شاها مرا به اسبی موعود کرده بودی
در قول پادشاهان قیلی مگر نباشد
اسبی سیاه پیرم دادند و من برآنم
کاندر جهان سیاهی زان پیرتر نباشد
آن اسب باز دادم تا دیگری ستانم
بر صورتی که کس را زان سر خبر نباشد
اسب سیاه تا رفت رنگی دگر نیامد
آری پس از سیاهی رنگی دگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۷

 

رمز آشنای معنی هر خیره‌سر نباشد

طبع سلیم فضل است ارث ‌پدر نباشد

غفلت بهانه مشتاق خوابت فسانه مایل

بر دیده سخت ظلم است ‌گر گوش ‌کر نباشد

افشای راز الفت بر شرم واگذار‌بد

نگشاید این‌ گره را دستی‌ که تر نباشد

بر آسمان رسیدیم راز درون ندیدیم

این حلقه شبهه دارد بیرون در نباشد

خلق و هزار سودا ما و جنون و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۸

 

مکتوب شوق هرگز بی‌نامه‌بر نباشد

ما و ز خویش رفتن قاصد اگر نباشد

هرجا تنید فطرت یک حلقه داشت‌ گردون

در فهم پرگار حکم دو سر نباشد

خاشاک را در آتش تاکی خیال پختن

آنجاکه جلوهٔ اوست از ما اثر نباشد

مغرور فرصت دهر زین بیشتر مباشید

بست وگشاد مژگان شام و سحر نباشد

برقی ز دور داردهنگامهٔ تجلی

ای بیخودان ببینید دل جلوه‌گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی