گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴۳

 

در عشق زنده باید کز مرده هیچ نایددانی که کیست زنده آن کو ز عشق زاید
گرمی شیر غران تیزی تیغ براننری جمله نران با عشق کند آید
در راه رهزنانند وین همرهان زنانندپای نگارکرده این راه را نشاید
طبل غزا برآمد وز عشق لشکر آمدکو رستم سرآمد تا دست برگشاید
رعدش بغرد از دل جانش ز ابر قالبچون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۰

 

دریا دو چشم و آتش بر دل همی فزایدمردم میان دریا و آتش چگونه پاید؟
نیش نهنگ دارد، دل را همی خسایدندهم، که ناگوارد، کایدون نه خردخاید


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۸

 

گفتی: ز عشق بازی کاری نمی‌گشایدتدبیر ما چه باشد؟ کار آن چنان که باید
از بند اگر کسی را کاری گشاد روزیباری ز بند خوبان ما را نمی‌گشاید
او شاه و ما غلامان، بر وی که عیب گیرد؟گر مهر ما نورزد، یا عهد ما نپاید
زان لب طمع نباید کردن به جز سلامیما را که جز دعایی از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۲۷

 

مستان چشم اویم از ما خمار ناید
غیر دلی پر از خون جام دگر نشاید
گر غمزه چو نشتر بر دیگران زند یار
چشمم ز غیرت آن خونها ز دل گشاید
اشکم بدید بر در، گفتا چه آب تیره ست؟
پیش در آب، آری، بس تیره می نماید
مقصود هر کس، ای جان، در عاشقی ست چیزی
مقصود ماست آهی کز سوز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶

 

از توبه ریایی، کاری نمی‌گشاید
وز ملک و پادشاهی، چیزی نمی‌فزاید
در ملک فقر دارد، درویش پادشاهی
قانع به هر چه باشد، راضی به هر چه آید
دلق کبود خواهم، کردن به باد گلگون
کاین رنگ زرقم از دل، زنگی نمی‌زداید
بردار برقع از رو، کایینه درونم
جز صورت جمالت نقشی نمی‌نماید
عشق است هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۵۸۲

 

آن بر شکسته از ما باشد که باز آید
این جا دری گشاید آن جا رهی نماید
ما منتظر نشسته برخاسته قیامت
روزی که بار باشد بر ما که در گشاید
هی هی چه گفته آخر با دوست در حضورم
آن جا که دوست باشد چیزی دگر نباید
دنیا و آخرت را بر هم زدیم کلّی
چیزی نمانده این جا حاسد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری