آن بت که چشم مستش دلها همیرباید
خواهم لبش ببوسم، خوش باشد ار برآید
یاقوت شکرینش در خوشاب پوشد
گیسوی عنبرینش بر گل عبیر ساید
نقش و نگار رویش در کارگاه خوبی
مانی اگر ببیند انگشتها بخاید
در دست انتظارش گر جان دهیم اولی
در پای نازنینش گر سر نهیم شاید
گفتا گرت بکشتم بازت حیات بخشم
دیدیم هرچه آمد، بینیم هرچه آید
در قرن اگر برآید در آفتاب گردش
از مادر زمانه همچون تویی نزاید
از خون دل نشانها بر برگ و بار باشد
روزی اگر گیاهی از خاک من برآید
گر فتح باب خواهی زین در مرو چو حیدر
کو گر دری ببندد دیگر دری گشاید
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف زیبایی و جذابیت معشوق میپردازد. شاعر عاشقانه به ویژگیهای جسمانی و ظاهری معشوق اشاره میکند و آرزوی بوسیدن لبهای او را دارد. او از رنگهای زیبا، عطر و خوشبویی معشوق سخن میگوید و حتّی به تاثیر آن بر روی دیگران اشاره میکند. شاعر به شدت عاشق و آماده است تا در راه معشوق جان خود را فدای او کند. او همچنین به یکتایی معشوق در زمانه و تأثیر او بر دیگران اشاره میکند و در نهایت از امید به گشایش درهای جدید سخن میگوید.
هوش مصنوعی: آن معشوقی که با نگاه میشنگیش دلهای بسیاری را میرباید، آرزو دارم که لبانش را ببوسم؛ و اگر به من اجازه دهد، خوشحال میشوم.
هوش مصنوعی: یاقوت شیرینش در عطر خوش آن، موهای معطرش را بر گلها میمالد.
هوش مصنوعی: اگر مانی در کارگاه خود زیباییهای چهرهاش را ببیند، انگشتانش به طرز زیبایی طراحی میکنند.
هوش مصنوعی: اگر در انتظار او جان خود را فدای او کنیم، این بهتر است از اینکه جان خود را برای ناز او تقدیم کنیم و شاید این کار ما را به خواستهمان برساند.
هوش مصنوعی: اگر من تو را بکشم، دوباره به تو زندگی میبخشم. ما دیدهایم هر آنچه به ما رسیده و منتظر هستیم که ببینیم چه چیزی در آینده میآید.
هوش مصنوعی: اگر روزی در قرن جدید، آفتاب به گردش درآید، دیگر نمیتوان همچون تو را از مادر زمانه به دنیا آورد.
هوش مصنوعی: اگر روزی گیاهی از خاک من بروید، نشانههایی از درد دل من بر روی برگها و میوههای آن خواهد بود.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی به موفقیت و دستاوردی برسی، مانند علی(ع) از در بهتری که باز است وارد شو. اگر یک در بسته شود، در دیگری برای تو باز خواهد شد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دریا دو چشم و آتش بر دل همی فزاید
مردم میان دریا و آتش چگونه پاید؟
نیش نهنگ دارد، دل را همی خساید
ندهم، که ناگوارد، کایدون نه خردخاید
در عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید
دانی که کیست زنده آن کو ز عشق زاید
گرمی شیر غران تیزی تیغ بران
نری جمله نران با عشق کند آید
در راه رهزنانند وین همرهان زنانند
[...]
آن بر شکسته از ما باشد که باز آید
این جا دری گشاید آن جا رهی نماید
ما منتظر نشسته برخاسته قیامت
روزی که بار باشد بر ما که در گشاید
هی هی چه گفته آخر با دوست در حضورم
[...]
مستان چشم اویم از ما خمار ناید
غیر دلی پر از خون جام دگر نشاید
گر غمزه چو نشتر بر دیگران زند یار
چشمم ز غیرت آن خونها ز دل گشاید
اشکم بدید بر در، گفتا چه آب تیره ست؟
[...]
گفتی: ز عشق بازی کاری نمیگشاید
تدبیر ما چه باشد؟ کار آن چنان که باید
از بند اگر کسی را کاری گشاد روزی
باری ز بند خوبان ما را نمیگشاید
او شاه و ما غلامان، بر وی که عیب گیرد؟
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.