گنجور

 
حیدر شیرازی

آن بت که چشم مستش دل‌ها همی‌رباید

خواهم لبش ببوسم، خوش باشد ار برآید

یاقوت شکرینش در خوشاب پوشد

گیسوی عنبرینش بر گل عبیر ساید

نقش و نگار رویش در کارگاه خوبی

مانی اگر ببیند انگشت‌ها بخاید

در دست انتظارش گر جان دهیم اولی

در پای نازنینش گر سر نهیم شاید

گفتا گرت بکشتم بازت حیات بخشم

دیدیم هرچه آمد، بینیم هرچه آید

در قرن اگر برآید در آفتاب گردش

از مادر زمانه همچون تویی نزاید

از خون دل نشان‌ها بر برگ و بار باشد

روزی اگر گیاهی از خاک من برآید

گر فتح باب خواهی زین در مرو چو حیدر

کو گر دری ببندد دیگر دری گشاید

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

دریا دو چشم و آتش بر دل همی فزاید

مردم میان دریا و آتش چگونه پاید؟

نیش نهنگ دارد، دل را همی خساید

ندهم، که ناگوارد، کایدون نه خردخاید

مولانا

در عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید

دانی که کیست زنده آن کو ز عشق زاید

گرمی شیر غران تیزی تیغ بران

نری جمله نران با عشق کند آید

در راه رهزنانند وین همرهان زنانند

[...]

حکیم نزاری

آن بر شکسته از ما باشد که باز آید

این جا دری گشاید آن جا رهی نماید

ما منتظر نشسته برخاسته قیامت

روزی که بار باشد بر ما که در گشاید

هی هی چه گفته آخر با دوست در حضورم

[...]

امیرخسرو دهلوی

مستان چشم اویم از ما خمار ناید

غیر دلی پر از خون جام دگر نشاید

گر غمزه چو نشتر بر دیگران زند یار

چشمم ز غیرت آن خونها ز دل گشاید

اشکم بدید بر در، گفتا چه آب تیره ست؟

[...]

اوحدی

گفتی: ز عشق بازی کاری نمی‌گشاید

تدبیر ما چه باشد؟ کار آن چنان که باید

از بند اگر کسی را کاری گشاد روزی

باری ز بند خوبان ما را نمی‌گشاید

او شاه و ما غلامان، بر وی که عیب گیرد؟

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه