گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴

 

زان یار دلنوازم شکریست با شکایتگر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردمیا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کسگویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجاسرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمت به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴

 

ای آفتاب سرکش یک ذره خاک پایتآب حیات رشحی از جام جانفزایت
هم خواجه تاش گردون دل بر وفا غلامتهم پادشاه گیتی جان بر میان گدایت
هم چرخ خرقه‌پوشی در خانقاه عشقتهم جبرئیل مرغی در دام دل ربایت
در سر گرفته عالم اندیشهٔ وصالتدر چشم کرده کوثر خاک در سرایت
کوثر که آب حیوان یک شبنم است از ویدربسته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵

 

ای پرتو وجودت در عقل بی نهایتهستی کاملت را نه ابتدا نه غایت
هستی هر دو عالم در هستی تو گمشدای هستی تو کامل باری زهی ولایت
ای صد هزار تشنه، لب‌خشک و جان پرآتشافتاده پست گشته موقوف یک عنایت
غیر تو در حقیقت یک ذره می‌نبینمای غیر تو خیالی کرده ز تو سرایت
چندان که سالکانت ره بیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶

 

بد میکنند مردم زان بی‌وفا حکایتوانگه رسیده ما را دل دوستی به غایت
بنیاد عشق ویران، گر می‌زنم تظلمترتیب عقل باطل، گر می‌کنم شکایت
صد مهر دیده از ما، ناداده نیم بوسهصد جور کرده بر ما، نادیده یک جنایت
آیا بر که گویم: این قصهٔ پریشان؟یا بر که عرضه دارم این رنج بنهایت؟
عقلم به عشق او، چون رخصت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۸۱

 

ای ابتدای دردت هر درد را نهایت
عشق ترا نه آخر شوق ترا نه غایت
ذوق عذاب تا کی بیگانه را چشانی
از رحمت تو ما را هست این قدر شکایت
در ماجرای عشقت علم و عمل نگنجد
آنجا که نه تست چه جای این حکایت
در پیش دانش تو چون طفل راه نادان
پیران با کرامت مردان با ولایت
که تو نی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی