گنجور

 
افسر کرمانی

ای بی وفا که عمری سازیم با جفایت

با ما سری نداری بازیم سر به پایت

بس خون که در دل افتاد از بوی باده تو

بس پای کو به گل ماند از حسن دست خایت

غوغای عهد ضحاک یکباره خیزد از خلق

بر دوش اگر ببینند آن طرّه دوتایت

ما را و مدعی را در بزم عشق قربی است

کو از شراب بی خود ما مست از لقایت

ما رأی خویشتن را باری عدم شمردیم

ایدون هر آنچه خواهی میکن که رأی رایت

گوهر چو قابل افتد گویند کش بها نیست

آن گوهری که نبود ای سیم تن بهایت