گنجور

 
جامی

رفت آنکه کام خواهم از لعل جانفزایت

یک گام بس به فرقم از نعل بادپایت

بستی قبا و رفتی بازآ که در فراقت

بر من لباس هستی شد تنگ چون قبایت

خو کرده ام به تیغت از زخم او ننالم

ترسم که گر بنالم رحمی دهد خدایت

هر سو که می خرامی با آنکه همچو سایه

افتاده بر زمینم می آیم از قفایت

زان دم که خاص بینم جورت به آشنایان

ز اهل جهان نخواهم جز با خود آشنایت

از بس که بر سر آید سنگم ز پاسبانان

کردن توان حصاری پیرامن سرایت

جامی دعای خود را قدری ندید چندان

کرد از زبان پاکان دریوزه دعایت