گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۵۰

 

خوش می‌روی به تنها تن‌ها فدای جانتمدهوش می‌گذاری یاران مهربانت
آیینه‌ای طلب کن تا روی خود ببینیوز حسن خود بماند انگشت در دهانت
قصد شکار داری یا اتفاق بستانعزمی درست باید تا می‌کشد عنانت
ای گلبن خرامان با دوستان نگه کنتا بگذرد نسیمی بر ما ز بوستانت
رخت سرای عقلم تاراج شوق کردیای دزد آشکارا می‌بینم از نهانت
هر دم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۲۳

 

طوطی خجل فروماند از بلبل زبانتمجلس پر از شکر شد از پستهٔ دهانت
جعد بنفشه مویان تابی ز چین زلفتحسن همه نکویان رنگی ز گلستانت
ما را دلی است دایم درهم چو موی زنگیاز خال هندو آسا وز چشم ترک‌سانت
همچون نشانه تا کی بر دل نهد جراحتما را به تیر غمزه ابروی چون کمانت
سرگشته‌ای که گردن پیچید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰

 

ای آب زندگانی یک نکته از دهانتتا چند رحمتی نیست بر حال تشنگانت
دردا که بر لب آید جانم ز تشنه کامیوآب حیات دارد لعل گهرفشانت
با من مکن مدارا اکنون که در محبتشد رازم آشکارا از غفرهٔ نهانت
ای بوستان خوبی خارم ز بی‌نواییبگذار تا بچینم برگی ز بوستانت
هرگز کسی نیاید غیر از تو در خیالمتا کیست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی