گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۸

 

در دل من پردهٔ نو می‌زنیای دل و ای دیده و ای روشنی
پرده توی وز پس پرده تویهر نفسی شکل دگر می‌کنی
پرده چنان زن که بهر زخمهٔپردهٔ غفلت ز نظر برکنی
شب منم و خلوت و قندیل جانخیره که تو آتشی یا روغنی
بی‌من و تو، هر دو توی، هر دو منجان منی، آن منی، یا منی
نکتهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰۵

 

روزن دل! آه چه خوش روزنییا تو مگر روزن یار منی
عمرک یا نخلة هل تأذنینحو جنی غصنک کی نجتنی
روزن آن خانه اگر نیستیپس تو ز چه روی چنین روشنی
کل سراج حدث ینطفیغیرک یا اصلی یا معدنی
هرچه کند چرخ مطوق بودجز تو که بنیاد بقا می‌کنی
اتخذالحرص هنا مسکنادونک یا نفس فلا تسکنی
دانهٔ دامست، چرا می‌خوری؟!آهن سردست، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۸

 

ای شده مشغول به ناکردنی،گرد جهان بیهده تا کی دنی؟
آهن اگر چند گران شد، توراسلسله بایدت ازو ده منی
چونکه نشوئی به خرد روی جهلبرنکشی از سرت آهرمنی؟
آنچه نه خوش است و نه نیکو برشتخمش خواهیم که نپراگنی
عمرت شاخی است پر از بار و خارچون تو همه خار همی برچنی؟
مردم اگر جان و تن است از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو