گنجور

 
مسعود سعد سلمان
 

ای فلک ار جای فرشته شدی

چند از این عادت اهریمنی

هر چه خوری از نفس من خوری

وآنچه زنی بر جگر من زنی

خون رود از دیده من روز و شب

تا که به سوزنش همی آژنی

ای دل سوزنده مگر آتشی

وی تن تابدیده مگر آهنی

از تو بدردم که همی نفسری

وز تو برنجم که همی نشکنی

تا نکند صاحب یاری مرا

کم نکند چرخ فلک ریمنی

صدر همه عالم عبدالحمید

آن به محل عالی و دولت سنی

نیست جدا خاطر او از هنر

نیست ز خورشید جدا روشنی

از همه کافی و ننازد به فخر

وز همه بی مثل و نیارد منی

گیتی بی او ندهد خرمی

گردون با او نکند توسنی

ای به هنر چرخ و به رای آفتاب

سایه همی بر سر خلق افکنی

فکرت اسرار فلک را دلی

قوت اقبال جهان را تنی

رایت مجدست که می برکشی

بیخ نیازست که می برکنی

هر چه جهان کرد همه یک زمان

ممکن باشد که تو بپراکنی

از پس یزدان جهان آفرین

در همه احوال امید منی

تا چو دلیری نبود بد دلی

تا چو فصیحی نبود الکنی

معدن هر دولت صدر تو باد

زآنکه تو هر دانش را معدنی

حشمت تو باقی و دولت بلند

دولت تو صافی و نعمت هنی