بسم الله الرحمن الرحیم
راهنمایندهٔ امید و بیم
پیرخردمندی از ارباب هوش
پیر مگو آمده بحری بجوش
جان جهانی دم او چون سحر
صدق و صفا توام او چون سحر
بر تن آن عارف صادق چو صبح
پیرهن صدق موافق چو صبح
تافته فانوس صفت بر تنش
نور ز پهلوی دل روشنش
بود هم نقد کمال و هنر
در گره خاطر او چون گهر
گشته ز پیری چو کمان قد پیر
لیک علم راستی از وی چو تیر
گفت که شد قافله ای از عرب
عازم سودای سواد حلب
مردم آن قافله برنا و پیر
آینهٔ هم ز صفای ضمیر
ساز نموده همه برگ سفر
غنچه صفت در گره جمله زر
جمع شده از پی کسب معاش
قافله ای مردمش از هر قماش
بر صفت چرخ ز مهر سحر
بسته همه بدرهٔ زر بر کمر
جمله فرح بخش هم و دلنواز
چون گل و بلبل همه با برگ و ساز
مهر چو در پردهٔ اظلام شد
مهرهٔ مار سیه شام شد
مهر که خوانند مهین کوکبش
طعمهٔ خود ساخت چو زاغ شبش
قافله شد در پی سامان کار
جمله نهادند به جمازه بار
پهن در آن بادیه آن کاروان
همچو کواکب شده بر آسمان
چون دو سه فرهنگ به نور سها
راه بریدند به مقراض پا
شد ز افق ابر سیاهی بلند
بر قدم قافله بنهاد بند
تیره شبی چون خط رخسار یار
شب نه که داغ جگر روزگار
دود شب تیره دمادم فزود
نه اثر از مه نه ز سیاره بود
بود ز دود شب ظلمت نشان
چشم فرو بستن سیارگان
گشت چو تاریکی آن شب زیاد
همچو جرس لرزه به دلها فتاد
ماه شد از دود دل کاروان
تیره تر از خال رخ زنگیان
چید چو نراد قضا یک به یک
مهرهٔ کوکب ز بساط فلک
مردم آن قافله دل باختند
ناله کنان هر طرفی تاختند
در طلب راه چو دیوانگان
گشت سراسیمه دوان کاروان
از کفشان شد چو عنان شعور
گشت نمودار چراغی ز دور
محنت و غم چونکه ز حد بگذرد
قاعده است این که فرح رو دهد
گشت ز فیض نفس سوخته
شمع مراد همه افروخته
جمله طربناک در آن تیره راغ
روی نهادند به سوی چراغ
چون دو سه فرسنگ نور دیده گشت
روضهٔ بنمود در آن پهن دشت
گنبدی آراسته تر از سپهر
کوکبه در وی چو درخشنده مهر
ساخت چو آن گنبد درگاه را
دست قضا نور سحرگاه را
از پی گچ کاری آن بی قرین
بیخت به پرویزن چرخ برین
گشته ز رنگینی دیوار و در
تازه عروسی به نظر جلوه گر
روزنه اش حلقهٔ چشم نگار
سنگ بنایش دل سنگین یار
بود ستون ساعد سیمین حور
پایهٔ او ساق بلورین حور
بر رخ رخشنده ز روی حجاب
داشت ز تاریکی آن شب نقاب
روز و شبان بر رخ خیل وحشم
باز درش چون کف اهل کرم
شد چو رسیدند به آن سرزمین
ذکر همه شکر جهان آفرین
جست از آن قافله مردی زجا
جست نشان صاحب آن روضه را
بود یکمی پیر در آن خوش مکان
رو به سوی مردم آن کاروان
گفت که گردیده درین سرزمین
گنج کرم حاتم طائی دفین
گشته پی خرمی آن مکان
هر طرفی جدول آبی روان
خیمهٔ آن قافله تبخال وار
سایه فکن شد به لب جویبار
بود به آن جمع رفیق سفر
ابلهی از هرزه در ایان بر
زد به سوی تربت حاتم قدم
گفت که ای شهره به جود و کرم
شب همه شب گرسنگی خورده ایم
رو به سوی مرقدت آورده ایم
نام تو از جود علم در جهان
ما حضری کن بسوی ما روان
داشت همین زمزمه بر لب هنوز
مانده به لب نیمهٔ مطلب هنوز
از طرفی مرد شتربان رسید
ناله کنان جامهٔ طاقت درید
گفت که آه آن شتر بادپا
مهرهٔ دل باخت به نزد قضا
این سخن آمد چو عرب را به گوش
نوحه کنان زد به سر و شد ز هوش
گفت سبک کن تنش از بار سر
تا که شود قافله را ما حضر
با دل غمگین و لب پر گله
برد طعامی بر آن قافله
قافله را داد فراوان نعم
خود بر آن مایده می خورد غم
تا به سحرگاه ازین غم نخفت
رو به سوی تربت حاتم بگفت
ای ز تو ناموس سخاوت به باد
چون تو کرم پیشه به دنیا مباد
نام تو در هر بلد و سور خوش
همچو صدای دهل از دور خوش
طبع تو با خست نفست دنی
جود ز مال چو منی می کنی
روح تو چون خاطر من شاد باد
شاد شدم خانه ات آباد باد
راند ز بس طعنه عرب بر زبان
پیکر حاتم به لحد شد طپان
بود ز غیرت به لحد بی قرار
چون دل عاشق شب هجران یار
صبح چو برزد ز افق مهر سر
گشت فلک شیشهٔ زرین کمر
شمع فروزندهٔ این نه لگن
شد چو ضیا بخش زمین و زمن
مانده شتر باخته حیران خویش
سر زغم فکر بیفکنده پیش
گشته دلش بختی بار ملال
سینه چو دنیا شده دار ملال
بری بیچاره در اندیشه بود
کز طرف دشت غباری نمود
ناگه از آن گرد مهی مهر چهر
گشت نمودار چو از ابر مهر
بر شتری تازه جوانی سوار
گرم روش گشت سوی آن مزار
بیش ز حد اطعمه بار جمل
همره او نافهٔ دیگر کتل
ناقه مگو لیلای بر عرب
کرده ز رشک روشش مهر تب
کبک روش جلوهٔ مستانه اش
زلف پری موی سر شانه اش
کاکلش آشفته ز موج نسیم
جیب هوا زو شده عنبر شمیم
زنگ به دست شتر راهوار
شاخ گلی غنچهٔ آورده بار
غرهٔ پیشانی شانش سها
قائمه چرخ برین دست و پا
داشت چو شد مست شراب حدی
بحر صفت کف به لب از بی خودی
رفته صدای جرسش بر سپهر
کر شده از غیرت او زنگ مهر
سالک آگاه دلی رهبرش
جبهٔ صوف شتری در برش
بود تن او تنهٔ کوهسار
گردن او گردنهٔ کوهسار
تازه جوان ناقه همی راند زود
تا که ز جمازه بیاید فرود
رفت سوی تربت حاتم نخست
همت از آن روضهٔ پرفیض جست
پس به سوی مردم آن کاروان
رفت چو در قالب بی جان روان
پیش همه بعد دعا و سلام
برد به آئین بزرگان طعام
بود بر سفره فراوان نعم
در خور دست و دل اهل کرم
سفره چو برچید ز روی ادب
کرد جوان عذر ز هر یک طلب
گفت نم بحر کف حاتمم
در یتیم صدف حاتمم
دوش ز غفلت چو شدم گرم خواب
روی به من کرد به صد اضطراب
گفت که قومی ز قضا نیم شب
آمده مهمان سوی من بی طلب
قافله ای آمد از راه دور
بود چو مهمانی ایشان ضرور
زود یکی ناقه برای طعام
همت من کرد ازان قوم وام
بسکه بدل دارم ازین وام غم
خیز که در خاک نه، در آتشم
سفرهٔ آراسته از هر طعام
مائده در وی نکویی تمام
همره یک ناقه ز رنگ زرنگ
جانب آن طایفه بر بی درنگ
کام دل غم زدهٔ من برآر
ناقه به آن صاحب اشتر سپار
گوشزدشان چو شد این داستان
مردم آن قافله پیر و جوان
مدح سرای کرم او شدند
بندهٔ حسن یم او شدند
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: داستان درباره یک قافله از عربهاست که به سوی حلب سفر میکنند و در راه با مشکلاتی مواجه میشوند. در دل شب، تاریکی و غبار باعث گمراهی و ترسشان میشود. اما با رسیدن به صبح و درخشش نور، قافله به یک باغ زیبا و آباد میرسد که به حاتم طایی، معروف به سخاوت و جود، تعلق دارد.
این قافله مردی را میبیند که به خاطر کرامت و سخاوت حاتم به آنجا آمدهاند. آنها از گرسنگی به درگاه حاتم شکایت میکنند و به امید برآورده شدن نیازهایشان به سراغ او میروند. در ادامه، مردی جوان در جستجوی حاتم میدود و برای قافله غذا میآورد و خود را خادم حاتم معرفی میکند.
در آخر، قافله از کرامت و سخاوت حاتم طایی تمجید میکند و از خواستههای خود با او سخن میگویند. این داستان نمادی از سخاوت و انسانیت است که از نسلهای گذشته به یادگار ماندهاست.
هوش مصنوعی: با نام خداوند رحمتگر و بخشنده، نشانهای از امید و ترس است.
هوش مصنوعی: نیکو شعور تو از سن و سال نیست، بلکه از تجربه و دانشی است که در طول زمان به دست آمده. پس نباید به سن افراد اندیشید، بلکه باید به درک و آگاهی آنها توجه کرد.
هوش مصنوعی: روح تمام عالم در دم اوست، زیرا صداقت و پاکی او مانند سحر افسونگر است.
هوش مصنوعی: دارای لباس صداقت و راستگویی، عارف واقعی مانند سپیدهدم صبحگاهان است.
هوش مصنوعی: نورانی مثل فانوس، بر تن او میتابد و از قلبش روشنی میگیرد.
هوش مصنوعی: او دارای بهترین و بالاترین صفات و مهارتها است که همچون گوهر در عمق دلش پنهان شدهاند.
هوش مصنوعی: با وجود اینکه او به خاطر سن و سالش دیگر به شکل زیبایی نیست، اما حقیقت و دانش او مانند تیری قوی و مستقیم است.
هوش مصنوعی: گفت که گروهی از عربها به سوی حلب در حال حرکت هستند.
هوش مصنوعی: مردم آن گروه جوان و پیر مانند آینهای هستند که نمایانگر پاکی و روشنی درون آنهاست.
هوش مصنوعی: درخت حیات به شکل زیبا و شگفتانگیزی در آمده است، تمامی جوانب آن با ظرافت و دقت در هم تنیده شدهاند و هر بخشش ارزشمند و گرانبهاست.
هوش مصنوعی: گروهی از مردم با هدف کسب درآمد و گذران زندگی، گرد هم آمدهاند و هر یک از آنها از قشر و نوعی متفاوت هستند.
هوش مصنوعی: بر اثر زیبایی و نور سحر، هر سکه و زری که باشد، بر کمر چرخ به دوش آویخته شده است.
هوش مصنوعی: همه چیز شادیآور و دلنواز است، مانند گل و بلبل که با برگ و ساز به زیبایی میرقصند.
هوش مصنوعی: زمانی که خورشید در پس ابرها پنهان میشود، افکار و احساسات تاریک و ناامیدکننده به وجود میآید.
هوش مصنوعی: عشق و محبت مانند ماهی درخشان است که زاغ شب آن را طعمه خود کرده است. در واقع، زیبایی و درخشندگی عشق میتواند باعث شود که افرادی آن را به تصرف درآورند و از آن بهرهبرداری کنند.
هوش مصنوعی: کاروانی برای ساماندهی امور خود به راه افتاد و همه به جمعآوری بار و وسایل پرداختند.
هوش مصنوعی: در آن صحرا کاروانی گسترده است که مانند ستارهها در آسمان میدرخشد.
هوش مصنوعی: چند فرهنگی که با نور ستاره سها به مسیر خود ادامه دادند، با پاهایشان از هم قطع شدند.
هوش مصنوعی: ابر سیاهی از افق بالا آمد و بر مسیر قافله سایه انداخت و راه را بر آنها بست.
هوش مصنوعی: شبی تاریک و ناامید کننده همچون چهره محبوبم است؛ این شب فقط تیره و غمگین نیست، بلکه همچون آتش دل و درد روزهای سخت نیز به حساب میآید.
هوش مصنوعی: دود شب تاریک هر لحظه بیشتر میشد و نه نشانی از ماه بود و نه از ستاره.
هوش مصنوعی: به خاطر وجود دود و تاریکی شب، نشانهای از ظلمت در آسمان دیده میشود و ستارهها نمیتوانند روشنایی خود را نشان دهند.
هوش مصنوعی: وقتی که آن شب تاریکی بسیاری را به خود گرفت، احساس ترسی شبیه به لرزش زنگ در دلها ایجاد شد.
هوش مصنوعی: ماه به خاطر غم و اندوه دل، مانند کاروانی تاریک و ناامید، تیرهتر از لکهای روی چهره سیاهپوستان شده است.
هوش مصنوعی: سرنوشت مانند یک نراد، به آرامی و با دقت، هر ستاره را یکی یکی از بساط آسمان برمیدارد.
هوش مصنوعی: مردم آن دستهای که دل باختهاند، به سمتهای مختلف با صدای ناله و گریه در حال حرکت هستند.
هوش مصنوعی: در جستجوی راه، مانند دیوانگان شتابان و ناآرام، سرگردان و بیقرار به سمت کاروان حرکت کردم.
هوش مصنوعی: هنگامی که کنترل شعور از دستشان رفت، نور امید و آگاهی از دور نمایان شد.
هوش مصنوعی: هرگاه سختی و غم به حدی برسد، طبیعی است که شادی و خوشحالی نیز به دنبال آن بیاید.
هوش مصنوعی: به خاطر نعمت وجود شمعی که سوخته است، همه جا روشن و پر نور شده است.
هوش مصنوعی: همهی شادمانیها و خوشیها در آن شب تاریک به سمت چراغی که درخشان بود، روی آوردند.
هوش مصنوعی: وقتی که به فاصلهای دو یا سه فرسنگ دورتر نگاهی میاندازیم، زیبایی و شکوه باغی در آن دشت وسیع نمایان میشود.
هوش مصنوعی: گنبدی زیباتر از آسمان، که در آن مانند خورشید درخشان است.
هوش مصنوعی: دست تقدیر مانند آن گنبدی که بر درگاه ساخته شده، نور صبحگاه را به وجود آورده است.
هوش مصنوعی: به دنبال گچکاری آن بیقرین، به پرویزن چرخ این دنیا افتاد.
هوش مصنوعی: دیوار و در به خاطر زیبایی و رنگهای جدیدشان، همچون جلوهای دلفریب در جشن عروسی به چشم میآیند.
هوش مصنوعی: پنجرهاش چشمان زیبا و دلربایی دارد که به دل سنگین معشوق میتابد.
هوش مصنوعی: ستون ساعد آن دختر به رنگ نقرهای است و پای او مانند بلور شفاف و درخشان میباشد.
هوش مصنوعی: چهره زیبا و درخشانش از زیر پوششی پنهان بود و شب تار، همچون نقابی بر آن سایه افکنده بود.
هوش مصنوعی: در طول روز و شب، بر چهرهی گروهی از وحوش، نشانهایی واضح از مهربانی و کرامت دیده میشود.
هوش مصنوعی: زمانی که به آن سرزمین رسیدند، همه در ستایش و شکرگذاری برای آفریدگار جهان صحبت کردند.
هوش مصنوعی: از آن کاروان، مردی به سمت جلو حرکت کرد و نشانه صاحب آن باغ را جستجو کرد.
هوش مصنوعی: در آن مکان خوش و زیبا، فردی سالخورده وجود داشت که به سمت مردم آن کاروان نگاه میکرد.
هوش مصنوعی: گفتند که در این سرزمین گنجی از مهربانی و بخشش حاتم طایی پنهان شده است.
هوش مصنوعی: در آن مکان، به خاطر خوشی و شادی، هر طرفی آب زلالی در حال جریان است.
هوش مصنوعی: خیمهٔ آن کاروان مانند تبخال، سایهای بر لب جویبار افکنده است.
هوش مصنوعی: در جمع دوستان، فرد بیعقلی وجود داشت که همیشه بیهودهگویی میکرد.
هوش مصنوعی: رد پای حاتم طایی را در مسیرش جستجو کرد و خطاب به او گفت: ای معروف به سخاوت و بخشش!
هوش مصنوعی: ما شبها را با گرسنگی سپری کردهایم و حالا به سوی آرامگاه تو آمدهایم.
هوش مصنوعی: نام تو را با سخاوت علم در جهان مطرح کن و برای ما به سوی خود بفرست.
هوش مصنوعی: هنوز هم این نغمه و آواز در دل من باقی مانده و موضوعی که در نیمه راه مانده، هنوز در ذهن من است.
هوش مصنوعی: مرد شتربان با حالتی نالان و ناامید به ما رسید و به نظر میرسید که توانش را از دست داده و در حال فروریختن است.
هوش مصنوعی: گفت که آه، آن شتر سریعالحرکت که دل را به قضا و سرنوشت سپرده است.
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که وقتی این حرف به گوش عرب رسید، آنچنان تحت تأثیر قرار گرفت که مانند کسی که در حال نوحهخوانی است، از حال رفت و بیحرکت شد.
هوش مصنوعی: گفت قافله باید از سنگینی و بارهای اضافی رهایی یابد تا بتواند با سهولت بیشتری حرکت کند.
هوش مصنوعی: با دلی غمگین و زخمهای پر از شکایت، غذایی به آن کاروان برد.
هوش مصنوعی: کاروان با نعمتهای فراوانی که دارد، در حال حرکت است، اما در حالی که بر سر سفرهی این نعمتها نشسته، غم و اندوهی را احساس میکند.
هوش مصنوعی: تا سحرگاه از غم بیدار ماند و به سمت آرامگاه حاتم رفت و سخنانش را بر زبان آورد.
هوش مصنوعی: ای کسی که افتخار سخاوت به تو نسبت داده میشود، هیچکس در دنیا به اندازه تو سخاوتمند نخواهد بود.
هوش مصنوعی: نام تو در هر جا و مکان چون صدای دهل از دور، دلانگیز و خوشایند است.
هوش مصنوعی: اگر تو با نفس تنگ و بخیل خود، از مال و ثروت به کسی بخشش نمیکنی، به چه دلیل میخواهی به من که از خودم چیزی ندارم، جود و بخشش کنی؟
هوش مصنوعی: روح تو مانند یاد من شاد باشد، من نیز شاد میشوم و خانهات زندگی و رونق داشته باشد.
هوش مصنوعی: به خاطر زنندهترین سخنان عربها، بدن حاتم در قبر به تپش و لرزش افتاد.
هوش مصنوعی: به خاطر غیرت، در قبر بیقرار بودم، مانند دل عاشق که در شب جدایی از محبوبش آرام و قرار ندارد.
هوش مصنوعی: وقتی صبح از دور نمایان شد و خورشید از افق برآمد، آسمان همچون نوار بلوری و زرینی به نظر آمد.
هوش مصنوعی: شمعی که روشنیاش زندگیبخش است، نه تنها یک ظرف ساده شده، بلکه مکانی برای روشنی زمین و زمان شده است.
هوش مصنوعی: شتر باخته، ناامید و سردرگم، به جای فکر کردن به درد و غم خود، به آینده و گزینههای پیشرو توجهی ندارد.
هوش مصنوعی: دل او پر از اندوه و ناراحتی شده و سینهاش مانند دنیایی پر از مشکلات و غمها به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: بیچاره در فکر و خیال بود که از سمت دشت، غباری بهوجود آمد.
هوش مصنوعی: ناگهان چهره زیبای او همچون خورشید از پشت ابر نمایان شد.
هوش مصنوعی: سوار بر شتر جوانی، با شور و شوق به سمت آن مکان مقدس حرکت کرد.
هوش مصنوعی: بیش از حد غذا باعث سنگینی بار شتر میشود و او را برای حرکت کردن به زحمت میاندازد.
هوش مصنوعی: ناقه (شتر) را در مورد لیلا نگو، زیرا عرب به خاطر زیبایی او تحت تأثیر قرار گرفته است.
هوش مصنوعی: پرندهای به نام کبک با زیبایی و جذابیتی خاص، موی بلند و لطیفش را به شیوهای فریبندهای روی دوش خود میاندازد.
هوش مصنوعی: موهای او به خاطر نسیم آرامی به هم ریخته و بوی خوشی از او به مشام میرسد.
هوش مصنوعی: شتر بار مخصوصی را به دوش میکشد و گلی را که غنچه دارد، به همراه دارد.
هوش مصنوعی: پیشانی آنها مانند ستارهای درخشان است که به آسمان روشنایی میبخشد و انگار گردونه آسمان بر آن تکیه کرده است.
هوش مصنوعی: وقتی که به شدت مست شراب شد، مانند دریا بیحد و مرز، کف بر لبانش نشسته بود و او در حالتی از بیخودی به سر میبرد.
هوش مصنوعی: صدای جرس او به آسمان رفته و به خاطر غیرت او، عشق در دلها به زنگی تبدیل شده است.
هوش مصنوعی: سالک باهوش و آگاه، دلی دارد که او را راهنمایی میکند و مانند صوفیانی است که تجربه و دانایی دارند.
هوش مصنوعی: جسم او مانند بدنهی یک کوه است و گردن او همچون گردنهی کوه.
هوش مصنوعی: جوانی با شتاب و سرعت در حال راندن یک شتر است تا بتواند از بار و بارکش خود پایین بیفتد.
هوش مصنوعی: به سمت آرامگاه حاتم رفت و ابتدا در جستجوی آن بوستان پر برکت بود.
هوش مصنوعی: پس به سمت مردم، آن کاروان حرکت کرد، مانند موجودی بیجان که در قالبی حرکت میکند.
هوش مصنوعی: به همه سلام کرد و بعد از آن دعاخوانی، خود را به آداب بزرگترها رساند و به تهیه غذا مشغول شد.
هوش مصنوعی: در میان سفره، نعمتهای زیادی وجود داشت که خوشایند و به دل اهل کرم میآمد.
هوش مصنوعی: وقتی سفره را به خاطر احترام جمع برداشتند، جوان از هر کسی به خاطر عدم حضور عذرخواهی کرد.
هوش مصنوعی: او میگوید: در دریا، دست من در گنجینهای به مانند یک یتیم در صدف قرار دارد.
هوش مصنوعی: شب گذشته به خاطر غفلت، وقتی در خواب فرو رفته بودم، ناگهان متوجه شدم که چهرهای با اضطراب به من نزدیک شده است.
هوش مصنوعی: شخصی گفت که گروهی از سر تقدیر در نیمه شب بدون دعوت، به عنوان مهمان به سوی من آمدهاند.
هوش مصنوعی: یک گروه از مسافران از فاصلهی دوری آمدند و همچون مهمانی که باید به آن احترام گذاشت، حضورشان ضروری و مهم بود.
هوش مصنوعی: به زودی یکی از آن قوم، شتر برای غذا به من داد و همت من را یاری کرد.
هوش مصنوعی: غم و اندوهی که دارم از شدت زیاد، نه تنها در دل من نیست، بلکه به اندازهای است که در آتش هم میسوزم.
هوش مصنوعی: سفرهای زیبا و پر از نعمت که در آن تمام خوبیها و خوشیها وجود دارد.
هوش مصنوعی: به همراه یک شتر زرد رنگ، بیدرنگ به سمت آن گروه حرکت میکنم.
هوش مصنوعی: قصد دارم که با غم و اندوه خودم مقابله کنم و خواستار آن هستم که کسی به من کمک کند تا به آرامش برسم.
هوش مصنوعی: وقتی این ماجرا به مردم قافله یادآوری شد، چه پیر و چه جوان، همه متوجه شدند.
هوش مصنوعی: بندهها و پیروان زیبایی و خوبی او تمجید کننده کرامت او شدند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.