گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۹

 

آه که دلم برد غمزه‌های نگاریشیر شگرف آمد و ضعیف شکاری
هیچ دلی چون نبود خالی از اندوهدرد و غم چون تو یار و دلبر باری
از پی این عشق اشک‌هاست روانهخوب شهی آمد و لطیف نثاری
چشم پیاپی چو ابر آب فشاندتا ننشیند بر آن نیاز غباری
کان شکر آن لبست باد بقایشتا که نماند حزین و غوره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳۰

 

سلمک الله نیست مثل تو یارینیست نکوتر ز بندگی تو کاری
ای دل گفتی که یار غار منست اوهیچ نگنجد چنین محیط به غاری
عاشق او خرد نیست زانک نخسبدبر سر آن گنج غیب هر نره ماری
ذره به ذره کنار شوق گشادستگر چه نگنجد نگار ما به کناری
آن شکرستان رسید تا نگذاردسرکه فروشنده‌ای و غوره فشاری
جوی فراتی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

اوحدی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴ - وله نورالله قبره

 

عمر گذشت، ای دل شکسته، چه داری؟

چارهٔ کاری نمی‌کنی، به چه کاری؟

روز بیهوده صرف کرده‌ای، اکنون

گریهٔ بیهوده چیست در شب تاری؟

آنچه ز عمر تو فوت گشت ز روزی

رو، که به عمری قضای آن نگزاری

بس که خجالت بری به روز قیامت

گر ورق کرده‌های خود بشماری

آب و زمینی چنین و قوت بازو

عذر چه گویی که هیچ تخم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۰

 

آب رخ ما بری و باد شماریخون دل ما خوری و باک نداری
دست نگارین بروی ما چه فشانیساعد سیمین بخون ما چه نگاری
دل بسر زلف دلکش تو سپردیمگر چه تو با هیچ خسته دل نسپاری
اینهمه دلها بری ز دست ولیکنخاطر دلداده‌ئی بدست نیاری
چند کنی خواریم چو جان عزیزیشرط عزیزان نباشد اینهمه خواری
گر چه اسیر تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۲

 

ای نفس مشک بیز باد بهاریغالیه بوئی مگر نسیم نگاری
بر سر زلفش گذشته‌ئی که بدینساننافه گشائی کنی و مشک نثاری
جان گرامی فدای خاک رهت بادکز من مسکین قدم دریغ مداری
گر گذری باشدت بمنزل آن ماهلطف بود گر پیام من بگذاری
گو چه شود گر خلاف قول بد اندیشکام دل ریش این شکسته برآری
ای ز سر زلف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۸۵

 

باز جهان تازه کرد قدرتِ باری
باده بده بر نسیمِ بادِ بهاری
گُل بُنِ بشکفته و طراوت و زینت
بلبلِ شوریده و شفاعت و زاری
باد چو زلفِ بنفشه کرد به شانه
گل چه کند در برابر آینه‌داری
بویِ خوشِ لاله در تنوره ی آتش
قاعده ی مجمرست و عودِ قِماری
خاصه درین وقت کز خواص تناسخ
بیدق شطرنج می‌کنند سواری
مشتبهی گفته شد به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۰۸

 

باز دلم صید کرد طرفه نگاری
سرو قدی غنچه سینه لاله عذاری
دست و عنانش دریغ و پای و رکابش
تا چه کنند از چنین نزار شکاری
جان به لبِ از آرزو رسید که دارم
بر لبِ می‌گونِ او شکسته خماری
هم به امیدی شکیب بیش توان کرد
کاش نویدی شود به بوس و کناری
تا به میانجیِ بادبانِ تضرّع
کشتیِ امّیدِ من رسد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۱۰

 

یار مرا وعده داد بوس و کناری
باز ز من کرد در میانه کناری
از دو کنارم نداد دست ‌میانی
گفت هنوز از میان بدار کناری
هر چه برآریم از میانِ تو جانا
بحر کنارم شود سفینه گذاری
دولتِ آن کس که می خورد به تنعّم
بر ز میان و کنارِ چون تو نگاری
چند ملامت کنند مدّعیانم
نیست گزیرم به هیچ حال ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری