گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

یار مرا وعده داد بوس و کناری

باز ز من کرد در میانه کناری

از دو کنارم نداد دست ‌میانی

گفت هنوز از میان بدار کناری

هر چه برآریم از میانِ تو جانا

بحر کنارم شود سفینه گذاری

دولتِ آن کس که می خورد به تنعّم

بر ز میان و کنارِ چون تو نگاری

چند ملامت کنند مدّعیانم

نیست گزیرم به هیچ حال ز یاری

رفته‌ام و بارها نیافته‌ام بار

دیده‌ام این بارها معاینه باری

دل نه و از یار هیچ یاوریی نه

نه ره ‌و رویی نه دیده نه سر و کاری

جای دلم خود مزلزل است و پریشان

کاش مرا مسکنی بدی و قراری

قید شدی در کمندِ عشق نزاری

تا چه کنند از چو تو نزار شکاری

گر نه چنین بودییی چو ذرّه هوایی

کی بدییی بی‌ثبات هم چو نزاری