گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۴

 

مرا همچون پدر بنگر نه همچون شوهر مادرپدر را نیک واقف دان از آن کژبازی مضمر
تو گردی راست اولیتر از آنک کژ نهی او راوگر تو کژ نهی او را به استیزت کند کژتر
ز بابا بشنو و برجه که سلطانیت می‌خواندکه خاک اوت کیخسرو بمیرد پیش او سنجر
چو ان الله یدعو را شنیدی کژ مکن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۵

 

مرا آن اصل بیداری دگرباره به خواب اندربداد افیون شور و شر ببرد از سر ببرد از سر
به صد حیله کنم غافل از او خود را کنم جاهلبیاید آن مه کامل به دست او چنین ساغر
مرا گوید نمی‌گویی که تا چند از گداروییچو هر عوری و ادباری گدایی می‌کنی هر در
بدین زاری و خفریقی غلام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۳

 

نگارینا، شنیدستم که: گاه محنت و راحتسه پیراهن سلب بوده‌ست یوسف را به عمر اندر
یکی از کید شد پر خون، دوم شد چاک از تهمتسوم یعقوب را از بوش روشن گشت چشم تر
رخم ماند بدان اول، دلم ماند بدان ثانینصیب من شود در وصل آن پیراهن دیگر؟


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱ - در ستایش جلال‌الدین محمد اکبر پادشاه فرماید

 

چو از جوزا برون تازد تکاور خسرو خاورتف نعلش برآرد دود ازین دریای پهناور
فتد در معدنیان آتشی کز گرمی آهنزره سازی کند آسان‌تر از داود آهنگر
گر افتد مرغی از تاب هوا در آتش سوزانپی دفع حرارت تنگ گیرد شعله را در بر
سمندر گر برون آید ز آتش دوزخی بیندکه تا برگردد از تف هوا در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲ - قصیده

 

سهی بالای بزم آرای مه سیمای مهرآساقدح پیمای غم‌فرسای روح‌افزای جان‌پرور
سرت گردم چه واقع شد که در مجموعهٔ یاریرقم‌های محبت را قلم بر سر زدی اکثر
ازینت دوستر دانسته بودم کز فراق خودگماری دشمنی از مرگ بدتر بر من ابتر
نه من آن کوچه پیمایم که شبها تا سحر بودیبرای شمع راه من چراغ روزن و منظر
چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

عبدالواسع جبلی » گزیدهٔ اشعار » قصاید » قصیدهٔ در مدح معزالدین و الدنیا ابوالحارث سنجر بن ملکشاه و میرمیران قطب‌الدین

 

به فر دولت میمون به فضل ایزد داور

به فال فرخ اختر به سعی گنبد اخضر

همه عالم ز مشرق تا به مغرب کرد مستخلص

معزالدین و الدنیا خداوند جهان سنجر

جهانداری که چون گویند گاه خطبه نام او

نباید جز ملک خاطب نشاید جز فلک منبر

به زخم تیغ بگرفت آن خداوند فلک قدرت

به عون بخت بگشاد آن عدوبند ملک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبدالواسع جبلی
 

عبدالواسع جبلی » گزیدهٔ اشعار » قصاید » مدح معزالدین سلطان ابوالحارث سنجر سلجوقی

 

زهی شاهنشه اعظم زهی فرماندهٔ کشور

زهی دارندهٔ عالم زهی بخشندهٔ افسر

زهی جمشید داد و دین زهی خورشید تحت دین

زهی مولای انس و جان زهی دارای بحر و بر

زهی شایستهٔ مسند زهی بایستهٔ خاتم

زهی پیرایهی شاهی زهی سرمایهٔ مفخر

زهی دستور تو دولت زهی مأمور تو گیتی

زهی مقهور تو گردون زهی مجبور تو اختر

عمار دولت قاهر جلال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبدالواسع جبلی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۹

 

بهر جا راه گم کردم بر آوردم ز کویت سر

بهر دلبر که دادم دل تو بودی حسن آن دلبر

بهر سو چشم بگشادم جمالت جلوه گردیدم

بهر بستر که بغنودم خیالت یافتم در بر

بهر جائی که بنشستم تو بودی همنشین من

نظر هرجا که افکندم ترا دیدم در آن منظر

بهر کاری که دل بستم تو بودی مقصد و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۸ - درمدح امیر سیخ حسن نویان

 

به چشم و ابرو و رخسار و غمزه می‌برد دلبر
قرار از جسم وخواب از چشم وهوش از عقل وعقل از سر
نباشد با لب و لفظ وجمال وحال او مارا
شکر در خورد ومی در کام ومه در وجه وشب در خور
سر زلف ورخ خوب وخط سبز ولب لعلش
سمن سای ومه آسای وگل آرای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۸ - در ستایش شاهزاده ی رضوان و ساده شجاع السلطنه حسنعلی میرزا گوید

 

بحمدالله که باز از یاری گیهان خدا داور

درخت بخت شد خرم نهال فتح بارآور

بحمدالله که بگشود از هوای فتح باز از نو

همای عافیت بر فرق فرقدسای شه شهپر

بحمدالله که از نیروی بخت بی‌زوال شه

عدوی ملک و ملت را شکست افتاد در لشکر

بحمدالله که از فر همایون فال شاهنشه

شد از خاورزمین طالع همایون نجم فال و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۴ - د‌ر ستایش و‌زیر بی‌‌نظیر کهف‌الادانی و الاقاصی جناب حاجی آقاسی گوید

 

چو حسن تربیت ‌گردد قرین با پاکی ‌گوهر

ز رشحی آب خیزد در ز مشتی خاک زاید زر

سرشت خاک کان با آب نیسان‌گرچه پاک آید

ولی از فیض خورشیدست کان زر گردد این گوهر

بسی زحمت برد دهقان‌که در زیرزمین تخمی

پذیرد بیخ و یابد شاخ وگیرد برگ و آرد بر

اگر فولادکانی را نبودی تربیت لازم

ز کانها ساخته زادی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۹ - در ستایش شاهنشاه اسلام پناه ناصرالدین شاه غازی خلدالله ملکه‌گوید

 

فرو بگرفته‌ گیتی را به باغ و راغ وکوه و در

نم ابرو دم باد و تف برق و غو تندر

شخ از نسرین هوا از مه چمن ازگل تل از سبزه

حواصل‌بال و شاهین‌چشم و هدهدتاج و طوطی‌پر

ز ابرو اقحوان و لاله و شاه اسپرم بینی

هوا اسود زمین ابیض دمن احمر چمن اخضر

عقیق و کهربا و بُسّد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۷۹ - در مدح اتسز خوارزمشاه

 

ببرد از من بناگاهان هوای مهر آن دلبر
نشاط از جان قرار از دل توان از تن خرد از سر
لب و خود و رخ و خط وی و جز او کرا دیدی
خط از سنبل رخ از لاله خدا ز سوسن لب از شکر؟
بری پیدا دلی پنهان رخی زیبا قدی نازان
قد از سرو و رخ از ماه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

عنصری » قصاید » شمارهٔ ۳۱ - در مدح امیر نصر بن ناصر الدین سبکتگین گوید

 

گه آن آراسته زلفش زره گردد گهی چنبر
گه آن پیراسته جعدش ببارد مشگ و گه عنبر
رخی چون نو شکفته گل ، همه گلبن برنگ مل
همه شمشاد پر سنبل ، همه بیجاده پر شکر
برو از نیکوئی معنی ، بغمز از جادوئی دعوی
بچهره حجت مانی ، بخوبی حاجت آزر
شکفته لاله رخساره ، حجاب لاله جرّاره
بر از عاج […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عنصری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۴۳

 

بنازد جان اسکندر به سلطان جهان سنجر
که سلطان جهان سنجر شرف دارد بر اسکندر
به عمر خویش در عالم نکرد اسکندر رومی
چنین فتحی که‌ کرد امسال سلطان جهان سنجر
معزالدین والدنیا خداوند خداوندان
شهنشاه مبارک رای ملک آرای دین‌پرور
جهانداری که در لشکر هزاران پهلوان‌ دارد
به رزم اندر سکندر دل به بزم اندر فریدون فر
بدو چیزش همی امسال دولت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۵۵

 

جهان خواهد شد از خوبی چنان تا هفته دیگر
که‌گویی جنه‌الفردوس را بگشاد رضوان در
جوانی از پس پیری کنون خواهد شدن ممکن
که باغ پیر تا ده روز خواهد شد جوان از سر
ز کاشانه به‌ راغ آیند و بنمایند خوبان رخ
ز بیغوله به‌باغ‌آیند و بگشایند مرغان پر
سرشک ابر دیبا باف بافد بر زمین دیبا
نسیم باد عنبر سوز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۷۱

 

فری عید مسلمانان و فرخ جشن پیغمبر
همایون و مبارک باد بر سلطان نیک‌اختر
جلال دولت نامی شهنشاه رهی پرور
جمال ملت باری ملکشاه فلک منظر
چنو سلطان نبودست و نخواهد بود تا محشر
پناه‌ گوهر آدم معز دین پیغمبر
ز توران تا در ایران به امر اوست هر لشکر
ز مشرق تا در مغرب به حکم اوست هر کشور
جهان جسم است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۹۰

 

همیشه بر گل و نسرین دو زلف آن بت دلبر
یکی‌کارد همی سنبل یکی بارد همی عنبر
به سان چنبر و چوگان خمیدستند هر ساعت
یکی بر مه زند چوگان یکی برگل‌ کشد چنبر
ز روی و بوی آن دلبر دو برهان است عالم را
یکی بر ملت تازی یکی بر مذهب آزر
نه ایمان است و نه‌کفرست روی و موی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی