گنجور

 
رشیدالدین وطواط
 

ببرد از من بناگاهان هوای مهر آن دلبر

نشاط از جان قرار از دل توان از تن خرد از سر

لب و خود و رخ و خط وی و جز او کرا دیدی

خط از سنبل رخ از لاله خدا ز سوسن لب از شکر؟

بری پیدا دلی پنهان رخی زیبا قدی نازان

قد از سرو و رخ از ماه و دل از آهن بر از مرمر

بقد و زلف و جعد و طره بر دست آن صنم گویی

گره از دام و پیچ از تاب و رنگ از شب خم از چنبر

بسان نور و فر و عکس لون چهر او ناید

گل از گلبن در از دریا مه از گردون می از ساغر

تو گویی شم و نم و دم و خوی بر دست شخص او

خوی از خیری دم از باده نم از نرگس شم از عنبر

چو باد و ابر و دود و برق آید در وثاق من

غم از رو زن بلا از کوی و رنج از بام و جور از در

نبرد فهم و وهم و مهر و امید اندر گیتی

امید از وصل و مهر از یار و وهم از شاه و فهم از زر

شهنشاهی که رسم و راه و روی و خوی او بستد

فروغ از روز و نور از شمع و زیب از ماه و فر از خور

ببزم و رزم و حزم و عزم گویی عاریت دارد

کف از حاتم هش از رستم تن از بیژن دل از حیدر

بخشم و حلم و عفو و طبع بردارد اگر خواهد

رگ از خاک و تگ از باد و نم از آب و تف از آذر

جهان را خسرو و سلطان و شاه و شهریار آمد

چه از دولت چه از طالع چه از منظر چه از مخبر

بعهد و دهر و شهر و چرخ خالی کرد عهد او

زمین از رنج و دهر از جور و چرخ از نحس و شهر از شر

جهاندارا ، سپاه و خیل و فوج و لشکرت دارد

دل از آهن تن از جوشن سر از خفتان بر از مغفر

شده ملکت بتو خوب و بدیع و دلکش و زیبا

چو طبع از باغ و راغ از شاخ و شاخ از برگ و برگ از بر

بخشت و تیغ و شل گرفته پیش تو آرند

پلنگ از شخ هز بر از که نهنگ از بحر و شیر از بر

تویی خورشید و شاه و شیر و سلطان اندرین عالم

هم از همت هم از حشمت از هیبت هم از گوهر

شده حضرت بتو خو بدیع و دلکش و روشن

چو شمع از شان کمان از شاخ و درع از حلقه تیر از پر

همی تا رنگ و بوی و جلد و نام تو پدید آرد

زر از سیم و می از آب و خز از موی و گل از عبهر

مبادا خالی و فرد و تهی هر روز خسرو را

دل از شادی و لب از خنده کف از جام و سر از افسر