گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴۴

 

مرا در دل همی‌آید که من دل را کنم قرباننباید بددلی کردن بباید کردن این فرمان
دل من می نیارامد که من با دل بیاراممبباید کرد ترک دل نباید خصم شد با جان
زهی میدان زهی مردان همه در مرگ خود شادانسر خود گوی باید کرد وانگه رفت در میدان
زهی سر دل عاشق قضای سر شده او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴۵

 

عدو توبه و صبرم مرا امروز ناگاهانمیان راه پیش آمد نوازش کرد چون شاهان
گرفته جام چون مستان در او صد عشوه و دستانبه پیشم داشت جام می که گر میخواره‌ای بستان
منور چون رخ موسی مبارک چون که سینامشعشع چون ید بیضا مشرح چون دل عمران
هلا این لوح لایح را بیا بستان از این موسیمکش سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱۹

 

اگر امروز دلدارم درآید همچو دی خندانفلک اندر سجود آید نهد سر از بن دندان
الا یا صاح لا تعجل بقتلی قد دنا المقتلترفق ساعه و اسال وصل من باد بالهجران
بگفتم ای دل خندان چرا دل کرده‌ای سندانببین این اشک بی‌پایان طوافی کن بر این طوفان
عذیری منک یا مولا فان الهم استولیو انت بالوفا اولی فلا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۶ - در مدح امین الدین رازی

 

بنه چوگان ز دست ای دل که گمشد گوی در میدانچه خیزد گوی تنهایی زدن در پیش نامردان
چو گویی در خم چوگان فگن خود را به حکم اوکه چوگانی‌ست از تقدیر و میدانیست از ایمان
بدین چوگان مدارا کن وز آن میدان مکافا بینچو این کردی و آن دیدی شوی چون گوی سرگردان
ز خود تا گم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

وحشی » گزیده اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴ - در ستایش بکتاش بیگ حکمران کرمان

 

از آنرو شد به آبادی بدل ویرانی کرمانکه دارد بانیی چون عدل نواب ولی سلطان
ز برج عدلش ار خورشید بر باغ جهان تابدبه بازار آورد گل باغبان در بهمن و آبان
فتاده گرگ را با میش در ایام او وصلتصدای نغمهٔ سور است و آواز نی چوپان
میان بچه شیر و گوزن است آنقدر الفتکه بی هم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۸

 

چه گوئی؟ ای شده زین گوی گردان پشت تو چوگانبه دست سالیان شسته زمان از موی تو قطران
ز قول رفته و مانده چه بر خواندی و چه شنودی؟چه گفتند این و آن هر دو؟ چه چیز است این، چه چیز است آن؟
گر این نزدیک را گوئی و آن مر دور را گوئیپس این نزدیک پیدا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » ماده تاریخ‌ها » شمارهٔ ۱۰

 

سپهر مجد و خورشید سماحت اختر عزتنظام عالم و دستور گیتی آصف دوران
جناب صاحب اعظم خدیو افخم اکرمربیع گلشن عالم بهار عالم امکان
جهانگیر و جهانبخش و جهاندار و جهان داورکه گردونش نپیچد گردن از حکم و سر از فرمان
جوانمرد و جوانبخت و جوان طبع و جوان دولتکه در ایام او نو شد جهان و تازه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » ماده تاریخ‌ها » شمارهٔ ۳۰

 

به حکم بندهٔ خلاق آن رزاق بی‌منتکه کردش کافل ارزاق لطف قادر منان
امیر بی‌نظیر مرحمت‌پرور که از دادششود بی‌باک آهوبره گرگ پیر را مهمان
دلیر شیرگیر معدلت‌پرور که از بیمشکند در بیشه شیر شرزه چنگال خود از دندان
پس از تعمیر کاشان کز ازل می‌بود ویرانهبه یمن همت عالیش چون گردید آبادان
بنا شد خانهٔ دلکش روان شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۳

 

بهار آمد بهار آمد بهار طلعت جانان

نگار آمد نگار آمد نگار شاهد پنهان

بهار آمد بهار آمد بهار دل بهار دل

نگار آمد نگار آمد نگار جان نگار جان

بشب خورشید جان آمد ضیای جاودان آمد

بجان بگشای چشم دل که پیدا گشت هر پنهان

نسیم از کوی یار آمد نسیم مشکبار آمد

معطر کن دماغ دل منور ساز چشم جان

تلافی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۴

 

بهار آمد بهار آمد چمن شد پر گل و ریحان

نگار آمد نگار آمد دو عالم شد درو حیران

بهار آمد بهار آمد روانرا تازه کن ای دل

نگار آمد نگار آمد بجانان زنده شو ای جان

مفاتیح جنان آمد نعیم جاودان آمد

نسیم جان جان آمد ز سوی روضهٔ رضوان

نوید خرمی آمد ز بهر سینهٔ غمگین

برات خوشدلی آمد برای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۵

 

تنم از خاک شد پیدا شود در خاک هم پنهان

ز جان تن بروید جان بماند شاد جاویدان

بجز عشقم که سازد پاک ازین خاک کدورت ناک

بیا تا ماهی گردم درین دریای بی پایان

ببندم خویش را بر عشق و بندد خویش را بر من

ندارم دستش از دامن ندارد دستم از دامان

من و این عشق پر آشوب عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷۲ - د‌ر ستایش ‌دو شاهزاده آزاده حسینعلی میرزای فرمانفرما و حسنعلی میرزا شجاع السلطنه گوید

 

دو خورشد جهانگیرند از یک آسان نابان

یکی در ملک فرمانده یکی بر چرخ فرمان‌ران

یکی سلطان‌حسین آنکو ز قهرش بفسرد دریا

یکی دیگر حسن شه کز بلارک بشکرد ثعبان

مر آن‌ کاموس پهلو را بدرّد روز کین پهلو

مر این‌یک پور دستان را ببندد در وغا دستان

ز عدل آن نظر کن غرم را با شیر هم‌پایه

ز داد این چکاوک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸۱ - د‌ر مدح پسرهای شجاع السلطنه مغفور طاب ا‌لله ثراه فرماید

 

مرا در شش جهت از پنج تن خاطر بود شادان

که هریک در سپهر جاه هستند اختری تابان

هلاکو زان سپس ارغون ابا قاآن منکوشه

که قاآن دوم باشد وزان پس اوکتا قاآن

نخستین باذل و ثانیست راد و سیمین منعم

چهارم مخزن انعام و پنجم مایهٔ احسان

نخستین‌ همچو کاووس است‌ و ثانی همچو کیخسرو

سیم باسل چهارم شیر اوژن پنجمین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۴۳

 

چو لالستان همی بینم شکفته عارض جانان
بنفشستان همی بینم دمیده گرد لالستان
بنفشه نیست آن زلفین و لاله نیست آن عارض
یکی نورست در ظلمت یکی‌کفرست در ایمان
نه خط است آن مگر دودست گلبرگ اندر آن مضمر
نه زلف است آن مگر ابرست خورشید اندر آن پنهان
عجب دودی کزو باشد همی در جانها آتش
عجب ابری کزو بارد همی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۵۴

 

همایون جشن پیغمبر شعار ملت یزدان
مبارک باد بر سلطان بن سلطان بن سلطان
خداوند خداوندان معزالدوله رکن‌الدین
شهنشه بوالمظفر برکیارق سایهٔ یزدان
جوان دولت جهانداری که پیش نامه و نامش
جهانداران زمین بوسند در ایران و در توران
زافریدون و نوشروان جه‌گویم من که بگذشت او
به ملک اندر ز افریدون به‌ عدل اندر ز نوشروان
به حکم او شهان خاضع به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۵۶

 

همی تا دولت و ملک است در ایران و در توران
ملک‌سنجر خداوندست در توران و در ایران
جوان دولت جهانداری که از اخبار و آثارش
بیفروزد همی دولت بیفزاید همی ایمان
سپاهش درخراسان‌ است و اخبارس به قسطنطین
رکابش بر در مروست و آثار به ترکستان
به قسطنطین همی نالد ز بیم تیغ او قیصر
به ترکستان همی نازد به فر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۹۵۵

 

مرا طاقت نمی‌باشد جدایی کردن از جانان
به مزدِ جانِ خود بر من ببخشید ای مسلمانان
رفیقان دردمندان را چه غیرت بیش ازین باشد
که خود را می‌کشیم این‌جا و آن‌جا بی‌خبر جانان
که را بودی جوان‌مردی که پیغامی بیاوردی
چه می‌گویم سبک روحی محال است از گران‌جانان
در آن سنگین‌دلان باری دریغا گر وفا بودی
حسابی بر نمی‌شاید گرفت از سست‌پیمانان
ملامت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۸۸۰

 

مه عیدت مبارک باد ای خورشید مهرویان
زلب حلوای عیدی ده نخستین با دعاگویان
خلایق را نظر بر ماه و ما را بر تو نظاره
بروبت عاشقانرا عید و مردم ماه نو جویان
مه عید و شب قدری که می گویند آن و این
دل ما بافت در ابروی و زلف” عنبرین مویان
صباح عید اگر سوزید عطری مجلس ما را
شکر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی