گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۹

 

چو گل هر دم به بویت جامه در تنکنم چاک از گریبان تا به دامن
تنت را دید گل گویی که در باغچو مستان جامه را بدرید بر تن
من از دست غمت مشکل برم جانولی دل را تو آسان بردی از من
به قول دشمنان برگشتی از دوستنگردد هیچ کس با دوست دشمن
تنت در جامه چون در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۸

 

نتانی آمدن این راه با منکجا دارد هریسه پای روغن
ولی همراهی و با تو بسازمکه چشم من به روی توست روشن
چو از راهت ببردم شرط نبودمیان راه ترک دوست کردن
بغل‌هایت بگیرم همچو پیرانچو طفلانت نهم گاهی به گردن
چو آدم توبه کن از خوشه چینیچو کشتی بذر آن توست خرمن
دهان بربند گوش فهم بسته‌ستمگو چیزی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۹

 

دل معشوق سوزیده است بر منوزان سوزش جهان را سوخت خرمن
بزد آتش به جان بنده شمعیکز او شد موم جان سنگ و آهن
بدید آمد از آن آتش به ناگهمیان شب هزاران صبح روشن
به کوی عشق آوازه درافتادکه شد در خانه دل شکل روزن
چه روزن کآفتاب نو برآمدکه سایه نیست آن جا قدر سوزن
از آن نوری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۵

 

برو ای دل به سوی دلبر منبدان خورشید شرق و شمع روشن
مرو هر سو به سوی بی‌سویی روکه هر مسکین بدان سو یافت مسکن
بنه سر چون قلم بر خط امرشکه هر بی‌سر از او افراشت گردن
که جز در ظل آن سلطان خوباندل ترسندگان را نیست مؤمن
به دستت او دهد سرمایه زرز پایت او گشاید بند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲۰

 

دگرباره چو مه کردیم خرمنخرامیدیم بر کوری دشمن
دگربار آفتاب اندر حمل شدبخندانید عالم را چو گلشن
ز طنازی شکوفه لب گشاده‌ستبه غمازی زبان گشته‌ست سوسن
چه اطلس‌ها که پوشیدند در باغاز آن خیاط بی‌مقراض و سوزن
طبق بر سر نهاده هر درختیپر از حلوای بی‌دوشاب و روغن
دهل کردیم اشکم را دگربارچو طبال ربیعی شد دهلزن
ز ره گشته ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۴۳

 

بکن چندان که خواهی جور بر منکه دستت بر نمی‌دارم ز دامن
چنان مرغ دلم را صید کردیکه بازش دل نمی‌خواهد نشیمن
اگر دانی که در زنجیر زلفتگرفتار است در پایش میفکن
به حسن قامتت سروی در آفاقنپندارم که باشد غالب الظن
الا ای باغبان این سرو بنشانو گر صاحب دلی آن سرو برکن
جهان روشن به ماه و آفتاب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شب

 

شباهنگام، کاین فیروزه گلشنز انوار کواکب، گشت روشن
غزال روز، پنهان گشت از بیمپلنگ شب، برون آمد ز ممکن
روان شد خار کن با پشتهٔ خاربخسته، دست و پا و پشت و گردن
بکنج لانه، مور آرمگه ساختشده آزرده، از دانه کشیدن
برسم و راه دیرین، داد چوپاندر آغل، گوسفندان را نشمین
کبوتر جست اندر لانه راحتزغن در آشیان بنمود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳

 

دگر باره شد از تاراج بهمنتهی از سبزه و گل راغ و گلشن
پریرویان ز طرف مرغزارانهمه یکباره بر چیدند دامن
خزان کرد آنچنان آشوب بر پایکه هنگام جدل شمشیر قارن
ز بس گردید هر دم تیره ابریحجاب چهرهٔ خورشیدی روشن
هوا مسموم شد چون نیش کژدمجهان تاریک شد چون چاه بیژن
بنفشه بر سمن بگرفت ماتمشقایق در غم گل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۶

 

غریبی می چه خواهد یارب از من؟که با من روز و شب بسته است دامن
غریبی دوستی با من گرفته‌استمرا از دوستی گشته‌است دشمن
ز دشمن رست هر کو جست لیکناز این دشمن بجستن نیست رستن
غریبی دشمنی صعب است کز تونخواهد جز زمین و شهر و مسکن
چو خان و مان بدو دادی بخواهدبه خان و مانت چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۱ - در مدح علی‌بن محمد

 

شبی گیسو فروهشته به دامنپلاسین معجر و قیرینه گرزن
بکردار زنی زنگی که هرشببزاید کودکی بلغاری آن زن
کنون شویش بمرد و گشت فرتوتاز آن فرزند زادن شد سترون
شبی چون چاه بیژن تنگ و تاریکچو بیژن در میان چاه او من
ثریا چون منیژه بر سر چاهدو چشم من بدو چون چشم بیژن
همی‌برگشت گرد قطب جدیچو گرد بابزن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۵۵ - در شکایت و عزلت و تخلص به نعت پیامبر بزرگوار

 

ضمان‌دار سلامت شد دل منکه دار الملک عزلت ساخت مسکن
امل چون صبح کاذب گشت کم عمرچو صبح صادقم دل گشت روشن
به وحدت رستم از غرقاب وحشتبه رستم رسته گشت از چاه بیژن
شدستم ز انده گیتی مسلمچو گشتم ز انده عزلت ممکن
نشاید بردن انده جز به اندوهنشاید کوفت آهن جز به آهن
دلم آبستن خرسندی آمداگر شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » بیا ساقی نقاب از رخ برافکن

 

بیا ساقی نقاب از رخ برافکن

چکید از چشم من خون دل من

به آن لحنی که نه شرقی نه غربی است

نوائی از مقام «لاتخف» زن


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری