گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۲

 

چو با ما یار ما امروز جفتستبگویم آنچ هرگز کس نگفته‌ست
همه مستند این جا محرمانندمیندیش از کسی غماز خفته‌ست
خزان خفت و بهاران گشت بیدارنمی‌بینی درخت و گل شکفته‌ست
اگر یک روز باقی باشد از دیزمین لب بسته است و گل نهفته‌ست
هلا در خواب کن اوباش تن راکه گوهرهای جانی جمله سفته‌ست
خمش کن زردهی زان در نیابیوگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۲

 

نشاید گفتن آن کس را دلی هستکه ندهد بر چنین صورت دل از دست
نه منظوری که با او می‌توان گفتنه خصمی کز کمندش می‌توان رست
به دل گفتم ز چشمانش بپرهیزکه هشیاران نیاویزند با مست
سرانگشتان مخضوبش نبینیکه دست صبر برپیچید و بشکست
نه آزاد از سرش بر می‌توان خاستنه با او می‌توان آسوده بنشست
اگر دودی رود بی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۴

 

مرا گویند با دشمن برآویزگرت چالاکی و مردانگی هست
کسی بیهوده خون خویشتن ریخت؟کند هرگز چنین دیوانگی مست؟
تو زر بر کف نمی‌یاری نهادنسپاهی چون نهد سر بر کف دست؟


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸

 

وشاقی اعجمی با دشنه در دستبه خون آلوده دست و زلف چون شست
کمر بسته کله کژ برنهادهگره بر ابرو و پر خشم و سرمست
درآمد در میان خرقه‌پوشانبه کس در ننگرست از پای ننشست
بزد یک دشته بر دل پیر ما رادلش بگشاد و زناریش بربست
چو کرد این کار ناپیدا شد از چشمچون آتش پاره‌ای آن پیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶

 

خراباتی است پر رندان سرمستز سر مستی همه نه نیست و نه هست
فرو رفته همه در آب تاریکبرآورده همه در کافری دست
همه فارغ ز امروز و ز فرداهمه آزاد از هشیار و از مست
مگر افتاد پیر ما بر آن قوممرقع چاک زد زنار در بست
یقینش گشت کار و بی گمان شددرستش گشت فقر و توبه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴

 

خطی کز تیره شب برخور نوشتستچه خطست آن که بس در خور نوشتست
اگر چه در خورست آن خط ولیکنخطا کردست کان برخور نوشست
خطا گفتم مگر سلطان حسنشبراتی بر شه خاور نوشتست
و گر نی اجری خیل حبش راخراج روم بر قیصر نوشتست
و یا توقیع ملک دلبری رامثالی بر مه از عنبر نوشتست
بشیرینی بتم بستست گوئیبدان افسون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰

 

سحرگه ماه عقرب زلف من مستدرآمد همچو شمعی شمع در دست
دو پیکر عقربش را زهره در برجکمانکش جادوش را تیر در شست
شبش مه منزل و ماهش قصب پوشسهی سروش بلند و سنبلش پست
بلالش خازن فردوس جاویدهلالش حاجب خورشید پیوست
نقاب عنبری از چهره بگشودطناب چنبری بر مشتری بست
به فندق ضیمرانرا تاب در دادبعشوه گوشهٔ بادام بشکست
سرشک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲

 

عراقی بار دیگر توبه بشکستز جام عشق شد شیدا و سرمست
پریشان سر زلف بتان شدخراب چشم خوبان است پیوست
چه خوش باشد خرابی در خراباتگرفته زلف یار و رفته از دست
ز سودای پریرویان عجب نیستاگر دیوانه‌ای زنجیر بگسست
به گرد زلف مهرویان همی گشتچو ماهی ناگهان افتاد در شست
به پیران سر، دل و دین داد بر بادز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عراقی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۱۲

 

دلم بربود دوش آن نرگس مستاگر دستم نگیری رفتم از دست
چه نیکو هر دو با هم اوفتادنددلم با چشمت، این دیوانه آن مست
نمی‌دانم دهانت هست یا نیستنمی‌دانم میانت نیست یا هست
تویی آن بی‌دهانی کو سخن گفتتویی آن بی‌میانی کو کمر بست
بجانم بندهٔ آزاده‌ای کوگرفتار تو شد وز خویشتن رست
دگر با سیف فرغانی نیایددلی کز وی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۷

 

دلم بربود دوش آن نرگس مست
اگر دستم نگیری رفتم از دست
چه نیکو هر دو با هم اوفتادند
دلم با چشمت این دیوانه آن مست
نمی دانم دهانت هست یا نیست
نمی دانم میانت نیست یا هست
تویی آن بی دهانی کو سخن گفت
تویی آن بی میانی کو کمر بست
بجانم بنده آزاده یی کو
گرفتار تو شد وز خویشتن رست
دگر با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

عبید زاکانی » عشاق‌نامه » بخش ۹ - غزل همام

 

بدیدم چشم مستت رفتم از دستگوام دایر دلی گویائی هست ؟
دلم خود رفت و میترسم که روزیبه مهرت هم نسی خوش کامم اج دست ؟
بب زندگی این خوش عبارتلوانت لاوه نج من ذبل و کان بست ؟
دمی بر عاشق خود مهربان شوکج‌ای مهروانی کسب اومی کست ؟
اگر روزی ببینم روی خوبتبه جم شهر اندر واسر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹

 

اگر ساغر دهد ساقی ازین دست

بیک پیمانه از خود میتوان رست

حریفانرا چه حاجت با شرابست

اشارتهای ساقی میکند مست

چه لازم روی از مادر کشیدن

بمژگان هم دل ما می توان خست

به بستن من خوشم تو با شکستن

بنو هر لحظه عهدی میتوان بست

خوشا آن دل که از اغیار ببرید

خوشا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » کسی کو «لا اله» را در گره بست

 

کسی کو «لا اله» را در گره بست

ز بند مکتب و ملا برون جست

بهن دین و بهن دانش مپرداز

که از ما میبرد چشم و دل و دست


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » جوانمردی که دل با خویشتن بست

 

جوانمردی که دل با خویشتن بست

رود در بحر و دریا ایمن از شست

نگه را جلوه مستی ها حلال است

ولی باید نگه داری دل و دست


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » بگو از من به پرویزان این عصر

 

بگو از من به پرویزان این عصر

نه فرهادم که گیرم تیشه در دست

ز خاری کو خلد در سینهٔ من

دل صد بیستون را میتوان خست


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

اقبال لاهوری » پیام مشرق » ز خاک نرگسستان غنچه ئی رست

 

ز خاک نرگسستان غنچه ئی رست

که خواب از چشم او شبنم فرو شست

خودی از بیخودی آمد پدیدار

جهان دریافت آخر آنچه می جست


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹

 

که بود آن ترک خون‌آشام سرمست

که جانم برد و خونم‌خورد و ‌دل خست

درآمد سرخوش و افتادم از پای

برون شد مست و بیرون رفتم از دست

سپر بر پشت و تیغ کیه در مشت

کمان در دست و تیر فتنه در شست

فغان جای نفس از سینه برخاست

جنون جای خرد در مغز بنشست

نه تیرش هست تیری کش توان جست

نه‌زخمش‌ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵

 

دوای درد دل ای یار دردست
بحمدالله که ما داریم در دست
بیا و دُردی دردش بماده
که صاف عاشقانش دُرد دردست
دلی کو کشتهٔ عشق است زنده است
کسی کو مردهٔ دردست مرده است
بدادم دین و دل دردش خریدم
چنین سودی بدین مایه که کرده است
مرا مهری است در خاطر که خورشید
بگرد سایهٔ چترش چه گرد است
اگر دردم نمی دانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶

 

سرم سرگشتهٔ سودای عشق است
دلم آشفتهٔ غوغای عشق است
بدان دیده که بتوان دید او را
دو چشم روشن بینای عشقست
حقیقت سرمهٔ چشم خردمند
غبار گرد خاک پای عشقست
ز عبرت غیر او از دل به در کن
که غیر دل دگر نه جای عشقست
به شمع عشق جان و دل بسوزان
چو پروانه گرت پروای عشق است
مگو از دی و از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

فایز » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۳

 

عرق بر چهره‌ات گل یا گلاب است
و یا پروین به روی ماهتابست؟
نشانده یار فایز نقره بر آل
و یا بر آتش تر خشک آب است؟


متن کامل شعر را ببینید ...

فایز
 

فایز » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۷

 

مرا این زندگی از بوی یار است
وگرنه جان بدین پیکر چه کارست؟
کنون که هست فایز زنده ز آنست
دو چشم و دل به راه انتظار است


متن کامل شعر را ببینید ...

فایز
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۷

 

مرا جانانه ای نامهربان است
ببرد از من دل و در قصد جان است
به صد دل دوست میدارم ز جانش
به حسن خویشتن مغرور از آن است
که داند عاقبت هم رحمت آرد
که در احکام فطرت کس ندانست
مگر هم در کنار آید چو با او
اگر جان است و گر دل در میان است
به لب شیرین تر از آب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۵

 

میان عاشقان سری نهان است
که الا عاشقان سرش ندانست
اگر خواهی که دانی عاشقی باش
که آن سر در میان عاشقان است
چه شاید کرد اگر از چشم بوجهل
مقامات حبیب الله نهان است
به زور و زاری و زر سر مردان
که حاصل کرد هرگز کس توانست
به خود تا هیچ باشی هیچ باشی
نشان بی نشانی این نشان است
بدو بشناختم اورا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۱

 

شب هجران تباه اندر تباه است
جهان برچشمِ من چون شب سیاه است
چه می گویم سوادچشمم آخر
چنین روشن نه زان رویِ چو ماه است
نبودم یک نفس از دوست خالی
وگر بودم خدابر من گواه است
چنانم هر چه فرمایی چنانم
چه گوید بنده حاکم پادشاه است
گر از من در وجود آید گناهی
نه آخر نورِ چشمم عذر خواه است
به سروِ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۶

 

عرق چین تو بویی بر صبا بست
صبا بر جنبش شریان ما بست
هزاران نافه ی آهوی تبّت
ز چین زلف بر مشک ختا بست
هزاران دل به صد ناز و کرشمه
دو چشمت برد و بر زلف دوتا بست
شدم آشفته بر فرق نگاری
که خط راستی بر استوا بست
عبای عاشقان معراج شوق است
ولی مرد هوایی بر هوا بست
ملامت گر به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۶

 

مرا با دوست کاری اوفتاده ست
که دل با او به جانم در نهاده ست
ولیکن اختیاری نیست این کار
که خشت از کالبد بیرون فتاده ست
جمالش از دماغم هوش برداشت
خیالش پیشِ چشمم ایستاده ست
به جز می مونس دیگر ندارم
دلِ غم گین به می پیوسته شادست
مراد از هر دو عالم گر بدانی
حضورِ دوستان و جام باده ست
وگرنه هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری