گنجور

مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » سی و یکم

 

اگر سوزد درون تو چو عود خام، ای ساقی

بیابی بوی عودی را که بوی او بود باقی

یکی ساعت بسوزانی، شوی از نار نورانی

بگیری خلق ربانی، به رسم خوب اخلاقی

چو آتش در درونت زد، دو دیدهٔ حس بردوزد

[...]

جلال الدین محمد مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۶

 

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی

به صد دفتر نشاید گفت حسب الحال مشتاقی

کتاب بالغ منی حبیبا معرضا عنی

ان افعل ما تری انی علی عهدی و میثاقی

نگویم نسبتی دارم به نزدیکان درگاهت

[...]

سعدی شیرازی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۶۶

 

دلا یک رنگ شو با ما مپوش از زرق زراقی

مکن تر دامنی بر خشک و بستان ساغر از ساقی

مخور با خویش وگر خوردی به یاد دوست خور باری

که ناید از سموم بادیه جلاب پَر آقی

سقاک الله قدح بستان ز دست ترک یغمایی

[...]

حکیم نزاری قهستانی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۵

 

گراز دور الستت هست جامی باقی ای ساقی

بیا بشکن که مخمورم، خمارم زان می باقی

من از عشق تو می‌میرم، بگو: کاخر چه تدبیرم؟

که زد مار غمم بر دل نه تریاق است و نه راقی

ز تاب لعل و آب می، فکندی آتشی بر ما

[...]

سلمان ساوجی
 

شیخ بهایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴

 

مضی فی غفلة عمری، کذلک یذهب الباقی

ادر کأسا و ناولها، الا یا ایها الساقی

شراب عشق، می‌سازد تو را از سر کار آگه

نه تدقیقات مشائی، نه تحقیقات اشراقی

الا یاریح! ان تمرر علی وادی أخلائی

[...]

شیخ بهایی
 

نظیری نیشابوری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۴۸

 

شد آخر روز بر ناییی و میل دل همان باقی

بلا گردید ضعف پیری و طغیان مشتاقی

ز بی باکی و رندی منفعل بودم چه دانستم

که در پیری کشد کارم به سالوسی و زراقی

فقیهان شاهد عادل نویسندم صلاح آنست

[...]

نظیری نیشابوری
 

حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۸۸۵

 

بدا ما قد بدا فی الحبّ من بیداءِ اشواقی

اَنل کأساً و اسکرلی، الا یا ایها السّاقی

سرت گردم، لب خشک به زهر آغشته ای دارم

فانّ القلب ملسوعٌ و ماء الدّنِ تریاقی

محبت نامهٔ درد دلم را در بغل دارد

[...]

حزین لاهیجی
 

غبار همدانی » غزلیات » شمارهٔ ۹۴

 

به جانم کارگر شد زهر و ساقی راست تریاقی

به تلخی جان شیرین می‌سپارم رحمی ای ساقی

ز راه شوخی آلوده به شکّرخنده دشنامی

علاج درد ما کردی به زهر آلوده تریاقی

طبیبان را بسوزد دل چو بیماری سپارد جان

[...]

غبار همدانی
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » بخش ۲۵ - درین محفل که کار او گذشت از باده و ساقی

 

درین محفل که کار او گذشت از باده و ساقی

ندیمی کو که در جامش فرو ریزم می باقی

کسی کو زهر شیرین میخورد از جام زرینی

می تلخ از سفال من کجا گیرد به تریاقی

شرار از خاک من خیزد کجا ریزم کرا سوزم

[...]

اقبال لاهوری