گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

دلا یک رنگ شو با ما مپوش از زرق زراقی

مکن تر دامنی بر خشک و بستان ساغر از ساقی

مخور با خویش وگر خوردی به یاد دوست خور باری

که ناید از سموم بادیه جلاب پَر آقی

سقاک الله قدح بستان ز دست ترک یغمایی

عفاک الله تفرج کن به روی حور ییلاقی

شراب تلخ با شیرین دهانان خوش توان خوردن

که با پاکیزه رویی هستِ‌شان پاکیزه اخلاقی

گر از قامت سخن گوید بر آن سیمین بران باری

نیارد کرد سروِ باغ دعوی سمن ساقی

اگر پروانه‌یی خود را زند بر شعله شمعی

مکن عیب ای ملامت گر که می سوزد ز مشتاقی

مهلهل کی ستم کردی اگر بی‌چاره دانستی

که نام ازهر و مزهر بماند در وفا باقی

نوایی برکش و عشاق را در سر فکن شوری

نزاری کی رسد افسرده را نسبت به عشاقی

ز قلاشان و رندان گونه از خامان و خود بینان

به رندی و به قلاشی تو خود مشهور آفاقی