گنجور

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳

 

به دیر آی از حرم صوفی که می برقع گشود اینجا

از آنجا آن‌که می‌جویی به می‌خواران نمود اینجا

به جان رنگی که اینجا در دل اسلامیان بینی

مغان را نیز بود اما صفای می زدود اینجا

محبت شمع بزم قدس و ما پروانهٔ بیرون

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸

 

گرفتم آن که در خواب کردم پاسبانش را

ادب کی می گذارد تا ببوسم آستانش را

صبا از کوی لیلی گر وزد بر تربت مجنون

کند آتشفشان چون شمع، استخوانش را

برآمد جان ز تن وان زلف می جوید جوان مرغی

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰

 

به جز ریش بلا مرهم مبادا ریسه ریشان را

عداوت با دل من باد زهر آلود نیشان را

به من بیگانگان را کی دل هم صحبتی ماند

که با من صحبت غم می کند بیگانه خویشان را

دمی صد چشمه هایی ۰۰۰ از دلم سر آمد و شادم

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱

 

دلم در کعبه‌ای رو کرد و همت جوید از دل‌ها

که خواهد ماندش از پی کعبه‌ها در طی منزل‌ها

تو افلاطون دلی، اندیشه را چین در جبین مفکن

در آن وادی که جز حسرت ندانی حل مشکل‌ها

مثالی گویمت عامی صفت بردار زآن نقشی

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶

 

خوش آن محفل که از می گر سرایم رو بسوزاند

به هر جانب که غلتم داغ در پهلو بسوزاند

میا در باغ ما رضوان که نخل آرای این گلشن

به هر جانب که رو آرد، نسیمش رو بسوزاند

لبم گر با ترنم آشنا گردد در این معنی

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷

 

نرنجم گر به بالینم مسیحا دیر می‌آید

که می‌داند بر بیمار از جان سیر می‌آید

هوس هم جوش عشق آمد، وه چه ظلم است این

که روباه مزور هم‌عنان شیر می‌آید

شهنشاهی به ملک دلبری در ترکتاز آمد

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱

 

مرا دردی است که از داروی راحت بیش می‌گردد

فلک بیهوده بر گرد دکان خویش می‌گردد

ببین کز نشتر مژگان او بختم چه پیش آرد

که موی بستر سنجاب نیش می‌گردد

به نوعی دیده‌ام از گریهٔ بسیار نازک شد

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳

 

سراپای وجودم در محبت ، حال دل دارد

ز ذوق درد، بیرونم ، درون را مشتعل دارد

فغان از جلوهٔ حسنی که دل های شهیدان را

ز ننگ آرمیدن های حیرانی خجل دارد

گل امید ما را آفت پژمردگی نبود

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳

 

دگر خلوت به عشرت‌خانهٔ خمّار می‌باید

ز وجد صوفیان صد حقه بازار می‌باید

چنان با عشرت ده روزهٔ بلبل حسد داری

که پنداری در این گلشن گل پربار می‌باید

خزان جور زلف او دراز افسانه‌ای دارد

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰

 

فغان کز سینه دائم آه بی تاثیر می زاید

صباح عیدم از دل نالهٔ شبگیر می زاید

جهان عشق را نازم که سلطان گدای او

بسی دلشاد می میرد ولی دلگیر می زاید

طلب کن دایهٔ کش زهر بیرون آید از پستان

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵

 

خرد دارالشفای جهل، محنت‌خانه می‌سازد

خراب مستی‌ام، کاین هردو را ویرانه می‌سازد

چنان شایستهٔ عشقم که بعد از سوختن، گردون

ز خاکم بلبل، از خاکسترم پروانه می‌سازد

دو روزی یاریت گشتم، مذاقم بی‌حلاوت شد

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴

 

کسی کو در تب عشق تو نبض خویشتن گیرد

ز عیب خود پرستی ، هر زمان، بر مرد وزن گیرد

دم عیسی بخنداند گل امید صیادی

که در فصل بهاران دام او مرغ چمن گیرد

مه کنعان به خواب است ، ای صبا، بر برهمن بگذر

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۳

 

چون آمد جان به لب، زانگونه شد محو تماشایش

که تا صبح قیامت، بر لب از حیرت، بود جایش

فلک ما بی غمان را ره دهد در جلوه گاه او

رود پرهیز گویان پیش پیش قد رعنایش

به چشم مردمان از ضعف تن بنمایم و شادم

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۰

 

بحمدالله که جان دادم بدان تلخی ز بیدادش

که از من، تا قیامت، لذت آن می دهد یادش

به راهش مشت خاکی از وجودم مانده و شادم

که نتواند ز بس گرمی به نزدیک آمدن بادش

دم مردن ز بیم آن دهد کامم که بعد از من

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۱

 

چو تیر از دل کشم کو شربتی از لعل خندانش

که با هوش آیم و در سینه دزدم نیش پیکانش

به دامن چشمم از خوناب حسرت پاک می سازد

ولی گوید که خون کردی، تبسم های پنهانش

حریم دل بود منزلگه دل ها، ولی عارف

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۵

 

ز بی دردی به امید اجل در عشق مرهونم

نه شرم از قتل فرهادم نه از ننگ از مرگ مجنونم

وبال از هوش دان است، از خردگر همچنین خیزد

همان بهتر که ساقی در شراب انداز مجنونم

فغان العطش ناگه به گوش خضر ره یابد

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۵

 

به شمعی کو صبا کرده به خلوت، خانه‌ای داری

که از تنهایی‌ات غم نیست گر پروانه‌ای داری

از این خلوت‌نشینی کم نگردد هستی حسنت

که آنجا هم ز خون مجرمان پیمانه‌ای داری

مرا این آتش از داغ جدایی بیشتر سوزد

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۱

 

خوش آن گرمی ز شمع وصل مهرافروزتر باشی

بر افروزی و داغ و در غمت جان سوزتر باشی

برت افسانهٔ ما با نیاز آمیز تر تا کی

ز چشم مست خود خواهم که نا آموزتر باشی

چراغ حسن خود را بر فروز از آتش عشقم

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » قصیده‌ها » شمارهٔ ۲۱ - عمان الجواهر- در نعت حضرت رسول «ص»

 

دل من باغبان عشق و حیرانی گلستانش

ازل دروازه باغ و ابد حد خیابانش

چنان باغی کزو گلچین نیارد گل برون بردن

نه آن باغی که یابد خارچین از بیم دورانش

گلی کز خرمی وی را بخنداند چو فروردین

[...]

عرفی شیرازی
 

عرفی شیرازی » قصیده‌ها » شمارهٔ ۵۵ - حکم و نصایح

 

ز خود گر، دیده بر بندی برآنم کام جان بینی

همان کز اشتیاق دیدنش زاری همان بینی

کسی کز ملک معنی در رسد خود را بوی بنمای

که گر مس وا نمایی کیمیا را ارمغان بینی

زر ناتص عیارت پیش از آن بر کیمیایی زن

[...]

عرفی شیرازی
 
 
۱
۲