گنجور

پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » گرگ و سگ

 

پیام داد سگ گله را، شبی گرگیکه صبحدم بره بفرست، میهمان دارم
مرا بخشم میاور، که گرگ بدخشم استدرون تیره و دندان خون فشان دارم
جواب داد، مرا با تو آشنائی نیستکه رهزنی تو و من نام پاسبان دارم
من از برای خور و خواب، تن نپروردمهمیشه جان به کف و سر بر آستان دارم
مرا گران بخریدند، تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

پروین اعتصامی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۱

 

ز داغ و درد تو بر جان و دل نشان دارمخیال روی تو در چشم در فشان دارم
تو آب دیدهٔ پیدا بهل، که پوشیدهز سوز مهر تو آتش در استخوان دارم
بپرس ز ابرو و مژگان خویش قصهٔ منکه این جراحت از آن تیر و آن کمان دارم
شدم چو خاک زمین خوار و روی آنم نیستکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۲۴۶ - وله فی نجم الدّین همگر رحمه الله و اباقکم

 

جهان فضل و کرم نجم دین که در خاطر
زعکس نظم تو صد باغ و بوستان دارم
جهانیانرا چون صبح روشنست ز من
که مهر خدمت تو در صمیم جان دارم
از آن چو شمع مرا بر سر آمدست زبان
که وصف خاطر تو بر سر زبان دارم
عروس طبع مرا هرچه زیور معنیست
باستعارت از آن کلک درفشان دارم
ز من نیاید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

حزین لاهیجی » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۲۶۵

 

نه یاد مصر و نه پروای کاروان دارم
عبیر پیرهن، آن خاک آستان دارم
چو شمع، تا شده ام روشناس محفل او
تبی چو آتش سوزان در استخوان دارم


متن کامل شعر را ببینید ...

حزین لاهیجی