گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵

 

سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغکه تا چو بلبل بیدل کنم علاج دماغ
به جلوه گل سوری نگاه می‌کردمکه بود در شب تیره به روشنی چو چراغ
چنان به حسن و جوانی خویشتن مغرورکه داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ
گشاده نرگس رعنا ز حسرت آب از چشمنهاده لاله ز سودا به جان و دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۴۳

 

به عمر خویش ندیدم شبی که مرغ دلمنخواند بر گل رویت چه جای بلبل باغ
تو را فراغت ما گر بود و گر نبودمرا به روی تو از هر که عالمست فراغ
ز درد عشق تو امید رستگاری نیستگریختن نتوانند بندگان به داغ
تو را که این همه بلبل نوای عشق زنندچه التفات بود بر ادای منکر زاغ
دلیل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۳

 

بیار باده که وقت گلست و موسم باغز مهر بردل پر خون لاله بنگر داغ
دماغ عقل معطر کن از شمامهٔ میبود که بوی عفافش برون رود ز دماغ
گهی که زاغ شب از آشیان کند پروازز عکس باده چو چشم خروس کن پر زاغ
اگر چراغ نباشد به تیره شب شایدچرا که باغ برافروخت از شکوفه چراغ
بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶۷

 

به ذوق‌ گرد رهت می‌دوم سراسر باغ

ز بوی‌ گل نمکی می‌زنم به زخم دماغ

سزد که بیخودی‌ام بخشد از بهار سراغ

پی شکستن رنگی رسیده است به باغ

به فکر عافیت از سر گذشته‌ام لیکن

چو شمع یافته‌ام زبر پای خوبش سراغ

هزار جلوه زیان کرده‌ام ز بیخبری

چه رنگها که نرفته‌ست از کف صبّاغ

ز نقد عیش جنون یاس مهر جام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶۸

 

کنون‌که می‌گذرد عیش چون نسیم زباغ

چوگل خوش آنکه زنی دست در رکاب ایاغ

ز شبنم ‌گلم این نکته نقد آگاهیست

که‌گرد آبله پایی شکسته‌اند به باغ

ز چشمک‌گل باغ جنون مشو غافل

تنیده است نگاهی به خط ساغر داغ

گذشته است ز هستی غبار وحشت ما

ز رنگ رفته همان در عدم‌کنند سراغ

درین بساط که حیرت دلیل بینایی‌ست

به‌غیر سوختن خود چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی