گنجور

 
قطران تبریزی
 

خزان ببرد بهاء همه بهار ز باغ

ز برگ زرد بدینار زرد ماند راغ

چراغ شمس فلک زیر دود گشت نهان

شد از ترنج همه باغ پر ز شمع و چراغ

شمال سرد پدید آمد و پدید آورد

چهار چیز بجای چهار چیز بباغ

بجای نرگس سیب و بجای سوسن نار

بجای نسرین آبی بجای بلبل زاغ

هوا پر آتش و دود است ظن بری که مگر

همی نهد بر اسبان میر گیتی داغ

خدایگان جهان لشگری که تیغ و کفش

ز جنگ و جود نخواهد بهیچ وقت فراغ

جدا مباد سه چیز از سه چیز او شب و روز

ز تن سلامت و از دل خوشی ز دست ایاغ