گنجور

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۹

 

چه می کنم ز دلی کو ز یار برگردد

روا بود که چنان دل ز دیده در گردد

مرا نباشد از آن دل که گر به جان آید

ز جورِ دوست بنالد ز عهد برگردد

دلم ز پایِ تو ای دوست بر نتابد سر

[...]

حکیم نزاری
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۳۰

 

سرم فدات چو تیغ تو گرد سر گردد

دلم نماند که تیر ترا سپر گردد

بزن تو تیر که من آن سپر نمی خواهم

که دیده را ز رخت مانع نظر گردد

چو بر زمین گذری هیچ جانور نزید

[...]

امیرخسرو دهلوی
 

ابن یمین » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ٣١٩

 

کریم زاده چو مفلس شود در او پیوند

که شاخ گل چو تهی گشت بارور گردد

لئیم زاده چو منعم شود ازو بگریز

که مستراح چو پر گشت گنده تر گردد

ابن یمین
 

سلیم تهرانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸۳

 

خوش آنکه دوستی از دوست باخبر گردد

هما به گرد سر مرغ نامه بر گردد

اگر نمی طلبد در حریم دیده ترا

سرشک بهر چه در چشمم این قدر گردد

تو چون خرام کنی، گر کسی دگر نبود

[...]

سلیم تهرانی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۷۶

 

دل از سفر ز بد و نیک باخبر گردد

به قدر آبله هر پای دیده ور گردد

ترا ز گرمروان آن زمان حساب کنند

که نقش پای تو گنجینه گهر گردد

ز شرم حسن محابا نمی کند عاشق

[...]

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۷۷

 

ز می فروغ لب یار بیشتر گردد

ز آب، آتش یاقوت شعله ور گردد

چه غم ز زخم زبان است خاکساران را؟

به گرد باد خس و خار بال و پر گردد

تو چون به جلوه مستانه قد برافرازی

[...]

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۷۸

 

ز درد و داغ، دل تیره دیده ور گردد

زمین سوخته روشن به یک شرر گردد

چنان که می شود آتش بلند از دامن

ز نامه شوق ملاقات بیشتر گردد

بود حلاوت عشاق در گرفتاری

[...]

صائب تبریزی
 

قاآنی » قطعات » شمارهٔ ۳۶

 

بخیل چون زر قلبست و پند چون آتش

نه زرّ قلب ز آتش سیاه‌ترگردد

ز حرص مال بخیلا مگو به ترک مآل

از آن بترس که روزیت بخت برگردد

قاآنی
 

صامت بروجردی » کتاب الروایات و المصائب » شمارهٔ ۴ - سئوال اعرابی از اسخیای مدینه

 

نهال آرزویش خواست بی‌ثمر گردد

اراده کرد که از قتلگاه برگردد

صامت بروجردی
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » بخش ۸۱ - جهان ما همه خاک است و پی سپر گردد

 

جهان ما همه خاک است و پی سپر گردد

ندانم اینکه نفسهای رفته بر گردد

شبی که گور غریبان نشیمن است او را

مه و ستاره ندارد چسان سحر گردد

دلی که تاب و تب لایزال می طلبد

[...]

اقبال لاهوری