گنجور

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۱۲ - نداند حقیقت که من کیستم

 

چه کین است با من فلک را به دل؟که هر روز یک غم کند بیستم
از این زیستن هیچ سودم نبودهوایی همی بیهده زیستم
اگر مهربانی بپرسد مراچه گویم از این عمر بر چیستم؟
از آن طیره گشتم که بخت بدمبخندد بر من چو بگریستم
بدان حمل کردم که گردون همینداند حقیقت که من کیستم


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۶۲ - من کیستم‌

 

ز بس در زمانه خمش زیستم
ندانند یاران که من کیستم
یکی چیستانم بنگشوده راز
تو نشناسی آسان که ‌من چیستم
به دم زنده کردم همی مردگان
همانا که اعجاز عیسیستم
محل برترستم ز چارم سپهر
اگر خویشتن مرد دعویستم
چو یحیای محبوس در بند غم
بشارتگر امر مولیستم
ازین‌رو به چنگ جهودان اسیر
به ‌چندین عقوبت چو یحییستم
نیندیشم از کید اهریمنان
که در پاس ایزد تعالیستم
به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار